درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٥٨
بدن سلب میشود . این به " راز موت " مربوط میشود . قدماء در مورد راز مرگ نظریههائی داشتند ، ملا صدرا نظریه خاصی دارد . امروزیها هم نظریههای دیگری دارند . بعضیها راجع به موت اینجور تعبیر میکنند که موت انسان و یا هر حیوان دیگری مثل کهنه شدن و مندرس شدن یک ماشین است . اولی که نو است ابزارهایش یک استعداد خاصی دارند و تدریجا که کار میکند فرسوده میشود ، سائیده میشود و کم کم کهنه میشود کم کم آنقدر فرسوده میشود که دیگر کاری از او ساخته نیست . جانداران و از جمله انسان هم اینطور است ، وقتی بدنیا میآید مثل اتومبیلی است که تازه از کارخانه گرفته شده تدریجا که کار میکند قلبش ، چشمش ، مغز و اعصابش و خلاصه همه بدنش شروع میکنند بکار کردن و بهمان نحو هم شروع میکنند به فرسوده شدن . فرسوده میشود ، فرسوده میشود تا آخر مثل همان اتومبیل . بعضی دیگر میگویند اینطور نیست ، زیرا حیات نشان میدهد که از ابتدا که یک موجود متولد میشود رو به ضعف و فرسودگی نمیرود ، بلکه یک مدتی رو به رشد و تکامل میرود و از درون خودش این کار سازمان مییابد . یعنی ما نمیتوانیم بگوئیم نوترین روز زندگی یک انسان همان وقتی است که در رحم پیدا شده یا لا اقل وقتی که اعضایش کامل شده و هر چه بر او میگذارد کهنه میشود و مثلا در ١٠٠ سالگی که آخرین روز فرسودگی او است . در حالیکه واقعا اینطور نیست ، بلکه این مولود در ابتدا یک دوره رشد و تکاملی را طی میکند که در امور مصنوعی اینطور نیست . در امور مصنوعی روز اول ساخته شدنش کاملترین روزهایش میباشد و تدریجا رو به فرسودگی میرود . ولی موجودات زنده ابتدا که بوجود میآیند مدتی رو به رشد و تکامل میروند و نیرومندتر میشوند ، یعنی نوترین روزهای یک انسان یا یک حیوان دوره جوانی اوست . بعد شروع میکند به انحطاط . شاید یک دوره توقفی هم داشته باشد . حاج باقر شیرازی میگفت نظر بوعلی این است که انحطاطها دفعی شروع میشود نه تدریجی مثل حالت جهشی که در جهت تکامل میگویند . حالا چرا اینطور است ؟ اگر اقتضای حیات این است که