درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٨٩
انواع عالم را یکی از اینها میدانند . به عبارت دیگر خود وحدت دارای نوعی است ، یکی از انواع این عالم مظهر آن است ، مثلا بسیط ترین نوعها و نازلترین نوعها مظهر هر وحدت است . مثل آنهائی که قائل بودند که عناصر هم بسیط دارد و بسیط تر و بسیط تر تا اینکه به یک عنصر میرسیم که از همه عناصر بسیط تر است . بگوئیم این عنصر بسیط مظهر وحدت است ، وقتی که وحدت در طبیعت ظهور میکند این شیء میشود . یا مثل کسانی که قائل به ماده المواد هستند ، بگوئیم ماده المواد همان وحدت است ، تحقق عینی وحدت است ، حقیقتش هم همان حقیقت وحدت است . حال ، اگر اینها قائل باشند که دو تا همان وحدت و وحدت است ، لازمه حرفشان اینست که نوع پستتر را در نوع عالی مندرج بدانند و باز نوع عالی را در نوع عالیتر و نوع عالیتر را نیز در نوع عالیتر از خودش . مثلا اگر انسان را کاملترین انواع بدانند و سایر انواع عالم را پائینتر از انسان بدانند ، و انسان هم مثلا عدد بیست هزار باشد ، و انواع دیگر عددهای پائینتر را داشته باشند ، لازمهاش اینست که واقعا در انسان حقیقت همه انواع دیگر موجود باشد . به این معنا که حقیقت جماد در انسان موجود است ، نفت هم که حقیقتی است با همین صورت نفتی خودش در انسان موجود است ، چون حقیقت نفت چیزی جز یکی از اعداد نیست ، گوسفند هم موجود است ، اسب هم موجود است ، همه چیز موجود است . آنوقت این میشود معنای کون جامع بودن انسان که فیثاغوریان هم معتقد بودند که انسان عالم صغیر است . شاید هم روی همین حساب گفتهاند که انسان عالم صغیر است ، چون انسان را در میان اعداد تحقق یافته عالم ، کاملترین عدد میدانستند .
[ فرض تباین وحدتها ]
ولی کسانی که میخواستند از این اشکال رهائی پیدا کنند ، گفتهاند که انسان نوع جداگانه است . انواع با یکدیگر متباین هستند . یعنی ناچار آمدهاند گفتهاند درست است که ثنائیه عبارتست از وحدت و وحدت ، ولی آن وحدتی که از آن ثنائیه بوجود میآید غیر از وحدتی است که خودش عددی مستقل است . و باز