درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٥
که میخواهد آن از میان برود . او در عالم شعور و ادراک خودش برای لذتی کار میکند یا برای رفع رنجی کار میکند . اما در واقع نه لذت و نه رنج او هیچیک اصالت ندارد بلکه اصل آنست که طبیعت نیاز خود را برآورد و به خواسته خود برسد و این لذت و رنج برای این اختراع شده است که طبیعت غیر شاعر به مقصد خودش برسد . اگر انسان این رنج و لذت را درک نکند و صرفا بخاطر مصالح طبیعت و بدن بخواهد کار کند ، انسان ٢٠ سال هم زندگی نمیکند . یعنی اگر انسان از گرسنگی رنج نبرد و اگر از غذا خوردن لذت نبرد و فقط بخواهد به فلسفه اینکه من میخواهم زنده بمانم مثل یک ماشین که احتیاج دارد به بنزین باید بنزین به او بزنیم ، انسان حساب کند که روزی سه بار بخواهد بنزین بزند ، مرتب بخواهد سر سفره بنشیند و با این دهان و دندان خودش غذاها را بجود و بلع کند ، میگوید چه کار پر زحمتی است ، اصلا زندگی ارزش این زحمت را ندارد . ولی وقتی که این لذت برایش موجود بود خودش هدفی برای زندگی میشود ، هدف زندگی برای او همین خوردن میشود . در صورتیکه طبیعت هدف دیگری دارد . و مثل این است که این لذت را در کام ادراک انسان ریخته برای اینکه به مقصد خود برسد و کار خود را انجام دهد . بالاتر از آن اینکه فرض کنید طبیعت در جستجوی این است که میخواهد نوع ادامه پیدا کند . حالا اگر لذت و رنجی نمیبود و میآمدند بصورت یک فکر و فلسفه به مردها و زنها میگفتند شما بیائید با یکدیگر ازدواج کنید ، به زن میگفتند تو نه ماه این بچه را در رحم خود نگاهدار بعد وضع حمل کن بعد بچه را نگاهداری کن و سالها زحمت این بچه را بکش برای اینکه میخواهد نوع انسان ادامه پیدا کند میگفتند میخواهیم هرگز ادامه پیدا نکند . همان نسل اول نوع انسان منقرض میشد . ولی وقتی این لذتها را در دستگاه ادراکی انسان قرار دادند ، اصلا خود این کارها برای انسان هدف میشود و او به خیال خودش دارد ازدواج میکند که لذت بیشتری از زندگی ببرد ، و میگوید زندگی همینهاست و لذت زندگی در همینهاست . ولی خودش نمیداند که الان در استخدام طبیعت است و طبیعت به این شکل او را استثمار و استخدام کرده برای هدفهائی . این