درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٣
حقیقت همین است که دارند میبینند . بعد یک مرتبه از آنجا بیرون آورده میشوند و به این نکته توجه داده میشوند که یک چیزهای دیگری وجود داشته که از روی آنها فیلم گرفتهاند و آنچه شما میدیدید نمایش آن حقیقت بوده نه خود آن حقیقت . آنوقت میفهمند که هر چه میدیدهاند هم راست بوده هم دروغ . راست بوده زیرا همه جریانهائی واقعی است ، جنگ است ، عروسی است ، حرف زدن است ، خندیدن است ، گریستن است ، همه اینها حقیقت داشته ولی در عین حال حقیقت نداشته به این معنا که آنچه آنها میدیدهاند اصالت نداشته است . واقعیت داشته ، با واقع مطابق بوده ولی اصالت نداشته ، نمایش یک واقعیت بوده که در خارج اتفاق افتاده بود . این مطلبی است که به نام او گفته شده است . این مطلب بعدها در زبان عرفا به شکل دیگری و به صورتهای دیگری بیان شده که بعد باید در مورد آن هم بحث کنیم . اول راجع به خود افلاطون بطور مقدماتی بحث کنیم : افلاطون چنین نظری داشته ولی ارسطو با این نظر افلاطون موافقت نداشته است . وقتی که شیخ نظر افلاطون را در اینجا نقل میکند این نظر افلاطون را تحقیر میکند و کوچک میشمارد و منشأ آن را افکار ناپختهای میداند که در دورانی که هنوز حکمت نیئه بوده و خام بوده و هنوز نضج نگرفته پیدا شدهاند . چون قبل از افلاطون و شاید از دوران فیثاغورث و امثال او این فکرها بوده است . شیخ میگوید هیچ علمی از ابتدا پخته بوجود نمیآید ، ابتدا نظریات خامی بوجود میآید و بعد تدریجا آن علم پخته میگردد . فلسفه نیز همین جور است ، در ابتدا که هنوز کامل و پخته نشده بود افکاری خام پیدا شد که از جمله آن افکار همین نظریاتی است که در زمینه مثل بیان شده است . شیخ ریشه مطلب را چنین بیان کرده و ریشه سادهای هم برایش فرض میکند که بشر علاوه بر تصور جزئی از اشیاء تصوری کلی هم از آنها داشته است . مثلا غیر از تصور زید و عمرو و بکر که تصوراتی جزئی هستند تصوری کلی از انسان هم داشته است و در مییافته که این تصور کلی میان همه افراد انسان مشترک است . بعد برای او چنین تصوری پیدا شده که در واقع و نفس الامر دو انسان وجود دارد ، بدین صورت که زید و عمرو و بکر