درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤١
است ، یعنی وجودش از نظر زمانی که وجود دهری است میشود وجود جمعی . یعنی دیگر شیء جسم نیست ، نه اینکه یک چیزی را ندارد ، یعنی یک ناچیزی را ندارد . این است که وجود مجرد مساوی است با درک خود یعنی مساوی است با خودآگاهی " کل مجرد عاقل و کل عاقل مجرد " . بنابراین اصل ، مطلب این استکه وجود مساوی است با شعور . منتهی ما وجودهای توأم با عدم را همانطور که خودشان را نمیتوانیم درک کنیم شعورشان را هم نمیتوانیم درک کنیم . اگر بخواهیم اشیاء مادی را درک کنیم باید آنها را در ذهن خود بیاوریم یعنی مجردشان بکنیم تا بتوانیم آنها را درک کنیم . تا وجود تجردی در ذهن خودمان به آنها ندهیم نمیتوانیم همه اشیاء را درک کنیم . بنابراین ، وجود فی حد ذاته مساوی با نوعی شعور است. منتهی این وجودها آنچنان آمیخته با عدم است که برای ما تصور وجود اینها و شعور اینها مشکل است، ولی اجمالا ما میدانیم که آنچه را که ما شعور میدانیم یک درجهای از آن در آنجا هست ، اما آن درجه را ما نمیتوانیم تصور کنیم . خودآگاهی آنچنان در درجات خود ضعیف میشود و ضعیف میشود که ما جز آنکه بگوئیم یک درجهای هست ، طور دیگری نمیتوانیم از آنها تعبیر کنیم مثل چیزهائی که امروز در عالم ذرات کشف میکنند که با مقیاس امور بزرگ که میسنجند غیر از اینکه بگوئیم این کوچکتر است از آنچه ما تصورش را میتوانیم بکنیم ، تصور دیگری از آنها نمیتوانیم داشته باشیم . ما از ماهیت این شعور تصوری نمیتوانیم داشته باشیم ولی با برهان میفهمیم آن شعوری که در ما هست و اسمش آگاهی و توجه است منتهی به درجاتی که ما نمیتوانیم آن درجات را برایش حد تعیین کنیم در آنجا هم وجود دارد . همانطور که در مسئله بالاتر ، مسئله