درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٦٥
اصل سخن افلاطون و دیگران همین بوده است . و امثال بو علی هم هرگز چنین توجیه نکردهاند که افلاطون اصلا منکر وجود عالم محسوس بوده است . اما بنای این تاریخ فلسفههای جدید حمایت از مسلکها است . به همین دلیل بی طرفانه نمینویسند . اینها برای اینکه حرفهای خودشان را به جائی برسانند ، از اول بنا را بر این میگذارند که دروغ بگویند . میگویند فیلسوفها بعضی ایده آلیست هستند و بعضی ماتریالیست . ایدهآلیستها میگویند جهان خارج اصلا وجود ندارد ، فقط ذهن ما وجود دارد ، طبیعت و ماده وجود ندارد . ولی ما ماتریالیستها میگوئیم زمین وجود دارد ، انسان وجود دارد و جهان خارج وجود دارد . معلوم است اگر کسی بخواهد از اول فیلسوفان را به ایده آلیست و ماتریالیست تقسیم کند ، چه نتیجهای دارد . شاید در دنیا هیچوقت کسی نبوده که بگوید ماوراء ذهن هیچ چیز وجود ندارد . حتی سوفسطائیان هم که میگفتند ، عملا پایبند نبودند ، گمان میکردند ، نه اینکه یک آدم معتقد باشند . اما اینها میآیند تقسیمبندی غلطی را پایه گذاری میکنند و تا آخر پیش میروند . آنوقت میگویند أفلاطون رأس و رئیس ایدهآلیستها است و اصلا منکر عالم ماده و محسوس بوده ، مخصوصا که از افلاطون همچو قرینهای هم در دست دارند که گفته است افراد محسوس همه ظل و سایهاند و حقیقت چیز دیگر است . ولی خوب واضح است . یک وقت شخصی میخواهد در بیان حقایق دیگران جعل و تحریف راه بیندازد ، که این یک مطلب است ، اما یک وقت میخواهد ببیند عمق نظریات کسانی که نظریهای دادهاند چه بوده است . بوعلی و امثال او با اینکه با مثل افلاطونی مخالفند هرگز چنین نسبتی را به افلاطون نمیدهند . و لهذا میگویند افراد محسوس را معلول افراد معقول میدانسته ، و معلول در حقایق و واقعیات مطرح است . اینها حتی بالاتر نسبت انکار عالم محسوس به افلاطون میدهند . گیریم که کسی بیاید بگوید افلاطون عالم عقول و عالم مثل را حقیقت میدانست و عالم ماده و محسوس را باطل و پوچ و هیچ میدانست و برای آن حقیقتی قائل نبود ، باز قدر مسلم این است که افلاطون اصالت را به ذهن نمیداد ، که بگوید عالم عقول هم از نوع ذهن است و آن هم روح و مجرد است و ذهن است و در حقیقت ذهن