درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٢
نداریم که مثلا بگوئیم رابطه اینها را : ظل و ذی الظل یا رابطه صورت در آئینه است با شخص یا مثل رابطه عکس است به عاکس ، یکی در مقابل دیگری هیچگونه شخصیتی ندارد . او میگوید مردمی که در این عالم هستند مادامیکه به حقایق این عالم توجه ندارند ، همین اشیاء را حقیقت میپندارند ولی وقتی که توجه پیدا کنند و آنچه را که در آن عالم است کشف کنند متوجه میشوند که آنچه در اینجا میدیدند هم درست بوده و هم نادرست ، هم راست بوده هم دروغ در آن واحد . چطور ؟ او چنین مثال زده است که : اگر یک عده افرادی را از اول عمر در یک غاری حبس کرده باشند در حالی که پشت اینها به دهانه غار و روی اینها به درون غار است . در بیرون غار هم آتشی باشد که درون غار را روشن کرده باشد ، افراد درون غار همیشه پشتشان به بیرون غار است و هیچوقت نمیتوانند رویشان را به عقب برگردانند و اساسا خبر ندارند که بیرونی هم هست ، برای آنها جهان منحصر است به همان داخل غار چون همانجا بزرگ شدهاند و همانجا به دنیا آمدهاند . حال اگر از بیرون غار افرادی بیایند و عبور کنند افراد درون غار سایههائی را در مقابل خود در حرکت میبینند . یک وقت انسانی عبور میکند و اینها سایه انسانی را میبینند ، یک وقتی گوسفندی رد میشود و اینها سایه گوسفندی را میبینند ، شتری رد میشود و اینها سایه شتری را میبینند . اینها شک نمیکنند که آنچه در اینجا میبینند حقیقت است . اگر بعد از مدتی اینها را آزاد کنند و به بیرون غار بیایند و از حقیقت ماجرا آگاه شوند متوجه میشوند که آنچه آنها میدیدند که در مقابلشان رد میشده حقیقت نبوده و شبح حقیقت بوده . امروز مثالهای دیگر میزنند که اگر افلاطون در این زمانها بود ممکن بود همین مثالها را انتخاب کند . میگویند فرض کنید بچههائی را از کودکی در جائی بزرگ کنند که اصلا عالم بیرون را نبینند و در آنجا که هستند دائما در مقابلشان یک سلسله فیلمها را نمایش دهند . این کودکان در مقابل خودشان دریا میبینند ، صحرا میبینند ، جنگل میبینند ، انسان میبینند ، و خلاصه هر چیزی را که ما در این عالم میبینیم آنها بصورت فیلم ببینند . این افراد که در یک چنین جائی هستند و چیز دیگری نمیبینند شک نمیکنند که هر چه در آنجا میبینند همین است و