درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١١
مثال ترجمه کردهاند که جمع آن مثل است . حالا ، آیا این کلمه ترجمه رسائی هست یا نیست ولی به هر حال ترجمه کردهاند . تفصیل مسأله باید با مراجعه به مدارکی که در دست هست انجام گیرد . اجمالا آنطور که معلوم است افلاطون آنچه را که ما در این عالم مشاهده میکنیم در واقع مظهرها و سایههائی از یک سلسله حقایق میدانسته که آن حقایق در عالم ماده و طبیعت و زمان و مکان نیستند و در عالمی مجرد از زمان و مکان هستند و حقایقی جاوید هستند یعنی فانی و زایل و داثر نیستند . معنای این سخن اینست که رابطه آنچه که در اینجا هست با آنچه که در آن عالم است صرف رابطه علت و معلولی نیست که مثلا بگوئیم آنها علت و بوجود آورنده اینها هستند ، بلکه اساسا آنها حقیقت اینها هستند . آنچه این نظریه را خیلی دقیق میکند این مطلب است که چنین نیست که بگوئیم آنها اصلند و اینها فرع ، آنچنانکه در رابطه علت و معلول معمولا گفته میشود یعنی آنها چون علتند اصلند و اینها چون معلولند فرع هستند ، نه ، بلکه در عین حال نوعی اتحاد و وحدت میان اینها و آنها برقرار است ، آنها حقیقت اینها هستند و اینها رقیقه آنها . مثل اینست که یک شیء دو وجهه داشته باشد و دو طرف داشته باشد ، از یک جنبه اگر نگاه کنیم یک چیز است و از جنبه دیگر که نگاه کنیم چیز دیگر ، بطوری که اگر این را منهای آن [ ایده ] فرض کنیم عدم است ، چیزی نیست ، زیرا این حقیقت بودن خودش را از آن دارد . این درست مثل همان مثل سایهای است که خود افلاطون ذکر کرده است . اگر شخصی و سایهاش را داشته باشیم و ما به خود شخص توجه نداشته و متوجه سایهاش شده باشیم خیال میکنیم که آن سایه خودش فی حد ذاته چیزی است . اما وقتی که خود شخص را میبینیم و به شخص توجه میکنیم میفهمیم که آن چیزی را که میدیدیم و خیال میکردیم که در مقابل ما حرکت میکند ، راه میرود ، شکل دارد ، اندام دارد ، هیچ چیز نیست ، او فقط نمایانگر است و الا خودش فی حد ذاته چیزی نیست ، اصل این است . پس عمده این است که رابطه میان آنچه در اینجا است و آنچه در آنجا است را آنقدر عمیق و دقیق میدانسته که در واقع اثنینیت را نمیخواسته قبول کند ، و اساسا اثنینیتی نیست و ما تعبیری غیر از این