درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨١
شد که اصل بر تغییر است و ثباتی در کار نیست ، معلوم شد که بجای بودن یا نبودن ، شدن حاکم است . آنچه هست ، بودن نیست شدن است ، و شدن جمع میان بودن و نبودن است . یعنی از ترکیب و جمع میان بودن و نبودن شدن حاصل میشود . هگل خود منطق و فلسفه خاصی داشته و مفهوم وجود و مفهوم عدم را با یکدیگر ترکیب کرده تا از آن صیرورت بوجود بیاید ، البته او میگوید که این مفهومها منطبق با خارجند و در خارج هم حقیقت وجود و حقیقت عدم که ترکیب شوند صیرورت بوجود میآید . اما چون گذشتگان اشیاء را ثابت میپنداشتند قائل به هوهویت بودند و میگفتند او اوست . بنابر اصل ثبات هر چیزی خودش خودش است ولی بنابر اصل حرکت هر چیزی خودش خودش نیست . اگر شیء اصلا ثابت نبود در هر لحظهای خودش غیر خودش است ، چون تغییر میکند و تغییر اساسش بر غیریت است ، تغییر یعنی غیریت ، ذات حرکت ذات مغایرت و غیریت است و گفتیم که حتی بعضی اساسا حرکت را به غیریت تعریف کردهاند و گفتهاند حرکت یعنی غیریت ، یعنی اینکه شیء همیشه خودش نباشد و غیر خودش باشد ، غیر آن ذات جای خود ذات را بگیرد و اصلا معنای حرکت همان طی طریق غیریت است و بس . پس بنابر اصل حرکت همانطور که امتناع جمع میان نقیضین صحیح نیست ، اصل هوهویت نیز صحیح نمیباشد و بجای آن اصل غیریت در کار میآید . و آن وقت آن تفکری که به قول اینها اساسش بر ثبات بود و اصل امتناع اجتماع نقیضین و اصل هوهویت را بر اصل ثبات مبتنی کرده بود باطل میشود . بعد اسم آن تفکر را تفکر متافیزیکی گذاشتند و گفتند تفکر متافیزیکی اشیاء را ثابت میبیند و به همین علت جمع میان نقیضین را امر محالی میداند و هوهویت را امر محققی میشمارد . گفتیم که مطلب چنین نیست . تمام این مقدمات مخدوش است . اینکه تفکر قدیم مبتنی بر ثبات بود مخدوش است و چنین چیزی نیست و اصلا اصل ثباتی وجود نداشته ، حتی خود ارسطو لااقل در چهار مقوله قائل به حرکت بود ، اشیاء را به ساکن و متحرک تقسیم میکرد ، نه اینکه همه چیز را ساکن میدید . بعدها اصل حرکت بیشتر جا باز کرد تا به آنجا رسید که در طبیعت هیچ چیز ثابت