درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٧
فکر نمیکنیم که چه واژههائی بکار بریم . زبان مادری آنچنان برای ما ملکه شده است که وقتی مشغول گفتن مطلبی هستیم بدون اینکه در انتخاب کلمات نیازی به فکر داشته باشیم کلمات لازمه پشت سر یکدیگر میآیند ، هر صنعتگر و هنرمندی در فن خودش همین حالت را دارد ، خطاط در خطاطی و موسیقیدان در بکار بردن سازش و . . . بعد از اینکه آن کار برایشان ملکه شد حالت فعالیتهای عادی و طبیعی را برایشان پیدا میکند . امروز هم روانشناسان میگویند عادت وقتی زیاد شد از شعور و ادراک و توجه انسان به او کاسته میشود و حالت یک کاری طبیعی و بدون رویه را پیدا میکند . آیا در وقتی که این کار عادت نشده انسان آنرا برای هدف و مقصد و غایتی انجام میدهد ، ولی وقتی که این کار خیلی ملکه شد و عادت شد بطوریکه رویه به کلی از بین رفت آنوقت این بلاغایت میشود ؟ یا باز هم برای غایتی است ، ولی فکر وجود ندارد ؟ یعنی کارهای فکری انسان وقتی به صورت عادی و ملکه درآید درست به صورت افعال طبیعی یعنی فاقد رویه میشود . چطور شما آنجا نمیگوئید که چون رویه در اینجا نیست پس کاری است بلاغایت ؟ طبیعت همینطور بدون اینکه هدف داشته باشد کاری میکند در صورتی که شک ندارد که این کار برای هدف و غایتی انجام میشود . مثال دیگری که میشود در این مورد زد که انسان در کارهای عادت شدهاش فکر نمیکند این است که انسان گاهی در هنگام سخن گفتن کلمات و تعبیراتی را بکار میبرد که خودش متوجه نیست ، مثل تکیه کلامهائی که اشخاص دارند و در هنگام ادا کردن آنها خودشان متوجه نیستند ولی دیگران که برایشان تازگی دارد متوجه میشوند . معلوم است که در این قبیل موارد رویه و فکر وجود