درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٤٠
هیولای غیر شاعر شوق به صورت دارد ، میگوید هذا أشبه بالتخیلات الصوفیه . ولی از بس که شیخ مرد محتاط و منصفی است و شاید در طبقه خودش از او منصفتر پیدا نشود همیشه اظهار عجز و کوچکی میکند و مطالب را با کلمات یشبه ، لعل و نظایر آن میگوید ، شاید مطلبی است که ما نمیفهمیم شاید بعد از ما افرادی بیایند که معنای این حرف را بفهمند که شوق هیولی به صورت یعنی چه . مرحوم آخوند مطلب را نقل میکند و بعد اصولی را ذکر میکند در توضیح آن مطلب و یکی از آن اصول این است که وجود مساوی است با شعور . شعور تعریف ندارد . و آنچه را که ما اسمش را شعور میگذاریم یک درجه عالی از شعور است . وجود هر چه به کمال یعنی به شدت و قوت برسد شعور و وجدان خودش از خودش بیشتر میشود . اصلا سخن آخوند اینست که شعور یعنی وجدان خود . هر وجودی که خودش را وجدان نمیکند یعنی تودهای از وجدان است که بالاوجدان فرقی نمیکند . میگوید در طبیعت وجود و عدم در هم آمیخته است . هیچ چیز در طبیعت وجود خالص نیست . هر چه در طبیعت است ، ترکیب وجود و عدم است . میگوید طبیعت امری ممتد و دارای ابعاد است ، چه ابعاد سه گانه جسمانی و چه بعد زمان . اصولا معنای ابعاد داشتن این استکه هر جزئی از جزء دیگر غائب است . یعنی جزء دیگر را فاقد است . آن جزء را هم که دو جزء کنیم هر یک از اجزاء را که در نظر بگیریم از قسمت دیگر غائب است ، و آن جزء دیگر هم از او غائب است . جسم یعنی وجود داشتن در عین غیبوبت از خود ، خود بودن و در عین حال از خود غائب بودن . این از ابعاد اجسام . بعد میرود سراغ بعد طبیعت یعنی بعد تغییر ، بعد زمان . باز عین همان حالت غیبت در اینجا هم هست . هر لحظه از لحظه دیگر غائب است و خود آن لحظه را هم که بشکافیم باز تقسیم میشود به دو لحظه که از یکدیگر غائب هستند . باز هر جزئی تقسیم میشود به دو لحظهای که از یکدیگر غائبند البته نه به معنای اینکه ذرات لحظات ، ذرات آنات وجود دارد ولی نحوه وجود نحوه وجودی است که جمع و حضور در اینجا پیدا نمیشود . البته باز در عین حال وجود است و در همان حدی که وجود است نمیشود گفت که شعور نیست ، اما آنقدر این وجود با عدم آمیخته است و این علم و آگاهی آنقدر با