درسهای الهیات شفا 1 - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٣
فعل و فاعل . فاعل نسبتش به این فعل و آن فعل علی السویه است . نسبت به هر دو که نمیتواند ضرورت داشته باشد و الا باید هر دو را انتخاب کند و این محال است . پس گاهی میشود که فاعل ، فاعل است در حالیکه نسبتش به فعل ضرورت نیست . فلاسفه پاسخ میدهند که در مسائل عقلی و دقیق به اینگونه مثالها نمیشود تمسک جست . زیرا درست است که بهترین دلیل بر امکان یک شیء وقوع آن است ، اما به شرط آنکه ما بتوانیم بر جمیع علل و عوامل احاطه پیدا کنیم . در این مثالها با اینکه مربوط به نفس انسان است هزار عامل مخفی وجود دارد که برای انسان امکان ندارد بتواند آنها را تحت حساب خود درآورد . حتما آدمی که از دو نان یکی را انتخاب میکند یک مرجحی بالاخره در نفسش پیدا میشود برای یکی از آندو ، منتهی انسان نمیتواند اینها را پیدا کند . این مثالی که شما میزنید اگر دارای عوامل خیلی سادهای بود ما میتوانستیم این عوامل را احصاء کنیم و یقین پیدا کنیم که هیچ عامل دیگری وجود ندارد و تا ابد هم کسی نمیتواند عاملی را کشف کند ، در آنصورت جای آن بود که بگوئید شما میگوئید این محال است ولی میبینید که واقع شده است دیگر چه میگوئید ؟ اما در اینجا واقع اینست که ما عامل را نمیشناسیم ، و عامل را نمیشناسیم غیر از این است که عاملی وجود ندارد . در بعضی از موارد عدم الوجدان یدل علی عدم الوجود اما در بسیاری از موارد عدم الوجدان لا یدل علی عدم الوجود . من اگر دست در جیبم بکنم و بخواهم کلید در یک حجره را پیدا کنم ولی نیابم میگویم نیست با اینکه حس من که نمیگوید نیست . حس من نمیگوید که هست . وقتی که من نگاه میکنم توی جیبم ، حس من به من از کلید خبر نمیدهد . ولی آنجا من