دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٩٥ - ١/ ٥ پذيرفته شدن نفرين وى درباره بسر بن ارطات
است. عقل او را بگير و از دينش چيزى باقى مگذار كه موجب رحمت تو بر او شود!».
بُسر، زنده ماند تا دچار اختلال مَشاعر شد. [پيوسته] شمشير مىخواست. شمشيرى از چوب برايش ساختند. آن قدر با آن مىزد تا غش مىكرد [و] وقتى به هوش مىآمد، مىگفت: شمشير، شمشير! باز به وى شمشير چوبى مىدادند و او مىزد و همواره چنين بود تا مُرد.
٥٧٤٠. مروج الذهب: هنگامى كه خبر كشته شدن قُثَم و عبد الرحمن (فرزندان عبيد اللّه بن عبّاس) به دست بسر، به على ٧ رسيد، [پيوسته] بر بُسرْ نفرين مىكرد و مىگفت: «پروردگارا! دين و عقلش را از او بگير!».
پيرمرد، خِرِفت شد تا عقلش از بين رفت. او شمشيرى به دست مىگرفت و آنرا از خود، جدا نمىكرد. برايش شمشيرى از چوب ساختند. رو به رويشپوستباد كردهاى گذاشتند كه آن را مىزد و هر گاه پاره مىشد، پوستديگرى مىگذاشتند و همواره آن پوست را با آن شمشير مىزد تا آن كه ديوانهاز دنيا رفت.
او [در اواخر عمر،] با مدفوع خود بازى مىكرد و گاه از آن مىخورد و هر گاه كسى او را مىديد، مىگفت: ببينيد اين دو فرزند عبيد اللّه، چه طور به من غذا مىدهند! گاهى براى جلوگيرى از اين كار، دستش را از پشت مىبستند. روزى در سر جاى خود، مدفوع كرد. سپس خم شد و از مدفوع خود در دهانش گذاشت و از آن خورد. او را از اين كار منع كردند. گفت: شما مرا باز مىداريد و عبد الرحمن و قُثم، آن را به من مىخورانند.
ر. ك: ج ١٢ ص ٣٨١ (بسر بن ارطات).