دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٩٩ - ٥/ ٢ طاووس
كه اشك چشم خويشرا جارىمىكند و قطرات اشكْ در كناره پلكهايش جمع مىشود و مادينه از آن مىخورَد و آنگاه، تخم مىگذارد و نه از آميزش با نرينه باز هم شگفتتر از غذا در دهان يكديگر گذاشتن زاغان نيست.
نىْ پَرهاى او را دندانههاى شانهاى سيمين و گردىهاى شگفتِ خورشيدگونِ روييده بر آن را، زر ناب و پارههاى زبرجد پندارى، و اگر آن را به روييدنىهاى زمين تشبيه كنى، مىگويى: دسته گلى است چيده شده از شكوفههاى بهارى، و اگر با لباسها مانند كنى، جامهاى نگارين و يا بُرد زيباى يمانى انگارى، و اگر با زيورآلات بسنْجى، چون نگينهاى رنگارنگى است كه در حلقه سيمين جواهرْ نشان، قرار گرفتهاند.
چون نازوَرزانِ پُركرشمه گام برمىدارد، دُم و بالش را مىگشايد و از زيبايى لباس خويش و رنگهاى گوناگونش، خنده شادى سر مىدهد، امّا هر گاه ديده بر پاهاى خود مىافكند، چنان ناله مىزند كه گويى مىخواهد يارى خواستن خود را نشان دهد، و به درستىِ دردمندىاش گواهى مىدهد؛ چون پاهايش باريكاند، نظير پاى خروس «خِلاسى»[١] و از كنار پايين ساقش خارى پنهانْ بيرون زده است.
بر يال او موهاى سبز بلند و پُر نگارْ روييده، و بالاى گردنش چون ابريق است، و قسمت زيرين آن تا شكمش، چون رنگ وَسمه يمانى است و يا به مانند پرده حرير بر آيينه صيقلزده است. گويى به تور سياهرنگى آراسته است؛ امّا بهخاطر شدّتزيبايى و درخشندگى آن، پنداشته مىشود كه سبزىِ چشمْنوازى بدان آميخته است، و سوراخ گوش او نگارى است چون نوكِ قلم، وگوشش با رنگ بابونه سفيد
[١] خروس دورگه( سفيد سياه) را خِلاسى مىگويند.( م)