دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١٩ - ٣/ ١٤ عمر و بيابان نشين
٣/ ١٤
عمر و بيابان نشين
٥٦٩٧. شرح الأخبار به نقل از انس بن مالك: همراه عمر در مِنا بودم كه مردى بيابانى باشتران باركش، سر رسيد. عمر گفت: اى انس! بپرس كه آيا شتران باركش رامىفروشد؟
پيش وى رفتم و پرسيدم. گفت: آرى.
عمر، نزد وى رفت و چهارده شتر از وى خريد و [به من] گفت: اى انس! اينان رابه شتران [باركش] من ملحق كن.
مرد بيابانى گفت: اى امير مؤمنان! زين آنها را به من برگردان.
عمر گفت: من آنها را با زين و رواندازشان از تو خريدهام.
مرد بيابانى گفت: اى امير مؤمنان! زين و رواندازشان را برگردان.
عمر گفت: من آنها را با زين و رواندازشان از تو خريدهام.
مرد بيابانى گفت: اى امير مؤمنان! عريانشان كن. من زين و رواندازشان را به تونفروختهام.
عمر گفت: آيا دوست دارى بين ما و خود، مردى را داور كنى كه به ما دستوردادهشده كه هرگاه در چيزى اختلاف كرديم، وى را داور سازيم؟
سپس عمر به من گفت: بنگر، ببين على را در درّه مىبينى؟
وارد درّه شدم و در حالى كه مرد بيابانى با من بود، على ٧ را يافتم كه به نماز، ايستاده بود. به وى خبر دادم. برخاست و نزد عمر آمد.
عمر، داستان را گفت. على ٧ به وى فرمود: «آيا زين و رو انداز شتران را با اوشرط كردى؟
عمر گفت: نه، شرط نكردم.
على ٧ فرمود: پس، عريانشان كن و زين و رواندازشان را به او بده. فقط شترها مال تو اند.
عمر به من گفت: عريانشان كن و زين و رواندازشان را به مرد بيابانى بده وخودشان را به شتران من ملحق كن.
من، چنين كردم.