دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٤٣ - ٤/ ٣ دو نفرى كه هر يك از آنها مدعى بود كه آن ديگرى بنده اوست
[على ٧] پرسيد: «مگر ميهمان شما در كنار شما به اندازه شما نخورده است؟».
گفتند: چرا.
[على ٧] پرسيد: مگر هر كدام از شما سه قرص نان، منهاى يك سومِ آن، نخورده است؟».
گفتند: چرا.
[على ٧] پرسيد: «مگر تو كه سه قرص داشتى، سه قرص نان، منهاى يك سومِ آن را نخوردهاى؟ و مگر تو كه پنج قرص داشتى، سه قرص، منهاى يك سومِ آن را نخوردهاى؟ و [نيز] مگر ميهمان، سه قرص، منهاى يك سومِ آن را نخورده است؟
اى دارنده سه قرص نان! مگر [فقط] يك سوم از نان تو باقى نمانده است؟ و اى دارنده پنج قرص! مگر از نان تو، [فقط] دو قرص و يك سومِ قرص، باقى نمانده است و خودت سه قرص، منهاى يك سوم آن را نخوردهاى؟ براى هر يكْ سوم نان به آن، دو درهمى داده است.
بنا بر اين، آن ميهمان، به صاحب دو نان و يك سومِ نان، هفت درهم و به صاحب يك سوم قرص نان، يك درهم داده است.
٤/ ٣
دو نفرى كه هر يك از آنها مدّعى بود كه آن ديگرى بنده اوست
٥٧١١. امام صادق ٧: در روزگار على ٧، مردى از كوهستان به همراه غلامش براى حج [بهسمت مكّه] حركت كرد. غلام، خطايى كرد. آقايش وى را زد. غلام گفت: توآقاى من نيستى؛ بلكه من آقاى تو ام.
هر كدام، ديگرى را تهديد مىكرد و مىگفت: اى دشمن خدا! بگذار به كوفهبرسيم؛ تو را پيش امير مؤمنان خواهم برد.
هنگامى كه به كوفه رسيدند، پيش امير مؤمنان آمدند. آن كه غلام را زده بود، [بهعلى ٧] گفت: خدا خيرت دهد! اين، غلام من است. مرتكب خطا شد. من هماو را زدم، و او با من گلاويز شد.
ديگرى گفت: به خدا سوگند كه اين، غلام من است. پدرم مرا همراه او فرستادهتا مرا آموزش دهد؛ ولى او با من گلاويز شد، و ادّعا مىكند كه مالك مناست تا مالم را از دستم بيرون آورَد.