دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٩٣ - ٣/ ٢ دخترى كه دوشيزگىاش با انگشت، زايل شده بود
[على ٧] وى را به اتاقى كه در آن بود، برگرداند. سپس يكى از شاهدان را خواست و روى دو زانوى خود نشست. آنگاه فرمود: «آيا مرا مىشناسى؟ من، علىبن ابى طالب هستم و اين، شمشير من است. زنِ آن مرد، آنچه را بايد بگويد، گفت و به حق برگشت و من به او امان دادم. اگر به من راست نگويى، اين شمشير را از خونت سيراب خواهم كرد».
آن زن، رو به عمر كرد و گفت: اى امير مؤمنان! به من امان بده.
امام على ٧ فرمود: «پس راست بگو».
زن گفت: به خدا سوگند، غير از اين نبود كه اين زن در اين دختر، زيبايى وخوشقوارگى ديد و از اين كه شوهرش به او متمايل شود، ترسيد. از اين رو به اومُسكِر خورانْد و ما را فرا خواند و ما دست و پاى او را گرفتيم و خود با انگشت، دوشيزگىِ وى را از بين بُرد.
على ٧ فرمود: «اللّه اكبر! پس از دانيال، من اوّلين كسى هستم كه بين شاهدان، جدايى مىاندازم».
آن گاه بر زنِ آن مرد، حدّ قَذْفْ مقرّر فرمود و ديه ازاله بكارت را بر عهده همه آنان قرار داد و ديه ازاله بكارت آن دختر را چهارصد درهمْ معيّن نمود و دستورداد كه آن زن از آن مرد، جدا شود و شوهرش وى را طلاق دهد. [سپس] دختر را به عقد آن مرد درآورْد و مهرش را خود از طرف مرد، تعيين نمود.
عمر گفت: اى ابو الحسن! داستاندانيال را برايمان بگو.
على ٧ فرمود: «دانيال ٧ يتيم بود و پدر و مادر نداشت. پيرزنى از بنى اسرائيل، او را پيش خود برد و بزرگ كرد.
يكى از پادشاهان بنى اسرائيل، دو قاضى داشت و آن دو، دوستى داشتند كه مردصالحى بود و زن خوشاندام و زيبايى داشت. اين شخص با پادشاه در ارتباطبود. روزى، شاه، كسى كه او را در پى كارى بفرستد نياز پيدا كرد. به آن دوقاضى گفت: كسى را برگزينيد تا وى را در پىِ كارَم بفرستم.
آن دو گفتند: فلانى مناسب است.
شاه، او را اعزام كرد. [قبل از رفتن،] مرد به آن دو قاضى گفت: شما را دربارههمسرم به رفتار نيكو سفارش مىكنم.
آن دو گفتند: باشد! و مرد به راه افتاد.