دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٠٥ - ٣/ ٧ زنى كه از ناچارى، به زنا تن داده بود
٥٦٨٨. المناقب، خوارزمى به نقل از ابو اسود: زنى را كه شش ماهه نزديكوضع حمل بود، نزد عمر آوردند و وى تصميم گرفت كه او را سنگسار كند. خبر به على ٧ رسيد. فرمود: «بر وى سنگسار نيست».
سخن على ٧ به گوش عمر رسيد. كسى را در پى وى فرستاد و از وى پرسيد. على ٧ چنين خواند: « «و مادران [بايد] فرزندان خود راى دو سال تمام، شير دهند. [اين حُكم،] براى كسى است كه بخواهد دوران شيرخوارگى فرزند راى تكميل كند»».
و [نيز] خواند: « «و به بار داشتن و از شير گرفتن او، سى ماه است»» وافزود: «بنا بر اين، شش ماه، باردارى اوست و دو سال [، شيردهى است]. پس، حدّى بر او نيست» (ويا گفت: «بر وى سنگسار نيست»).
عمر، وى را رها كرد و سپس، زن، وضعِ حمل كرد.
٣/ ٧
زنى كه از ناچارى، به زنا تن داده بود
٥٦٨٩. كتاب من لايحضره الفقيه به نقل از محمّد بن عمرو بن سعيد، كه سند روايت را بهمعصوم ٧ مىرساند: زنى پيش عمر آمد و گفت: اى امير مؤمنان! من، زناكردهام. بر من، حدّ خداوند عز و جل را جارى ساز.
عمر، فرمان به سنگسار كردنِ او داد. امير مؤمنان، على ٧، حضور داشت. فرمود: «از او بپرس كه چگونه زنا كرده است».
عمر از وى پرسيد. زن گفت: من در بيابان بودم كه به تشنگىِ سختى گرفتارشدم. خيمهاى ديدم و به سوى آن رفتم. در خيمه با مردى بيابانى روبهروشدم. از وى آب خواستم. از دادن آب به من امتناع ورزيد، مگر با اين شرطكه به وى تسليم گردم. به وى پشت كردم و فرار نمودم. تشنگىِ من فزونىيافت، به گونهاى كه چشمهايم به گودى نشست و از زبان افتادم. وقتى تشنگىام به نهايت رسيد، نزد وى برگشتم. او به من آب داد و با من نزديكى نمود.
على ٧ فرمود: «اين، همان است كه خداوند عز و جل درباره آن مىفرمايد: «كسى كه [براى حفظ جان خود، به انجام دادن گناهى] ناچار شود، بى آن كه ستمكار و متجاوز باشد، بر او گناهى نيست». اين زن، ستمكار و متجاوز نيست. او را رها كن».
عمر گفت: اگر على نبود، عُمَر، نابود مىگشت.