دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٦٩ - ٥/ ٣ فصاحت و بلاغت امام
بهكارگيرى مَجاز، موازنه، مكافئه، تسميط و مشاكله.
ترديدى نيست كه همه اين صنعتهاى ادبى، در خطبهها و نامههاى على ٧ موجود است و در جاى جاىِ سخنان وى، گسترده و پراكنده است و اين دو چيز (حُسن مفردات و حُسن تركيبات)، همراه هم، جز در سخن او در سخن كسى پيدا نمىشود.
اگر او خود را وا داشته و در آنها انديشيده و در چينش و پَراكَنِش آنها، فكرش را به كار گرفته باشد، باز هم شگفتترينِ شگفتها را بيان كرده است و بايد كه امام و مقتداى همگان در اين خصوص باشد؛ چرا كه او مبتكر آن است و كسى پيش از او آن را نمىدانسته است؛ اگر آنها را نخستينبار بديههگويى كرده و به طور ارتجالى بر زبانْ جارى ساخته و طبعش به طور بداهه و بدون انديشيدن و وا داشتن بهجوشش آمدهباشد، كهبسيار بسيار شگفتاست.
در هر دو صورت (چه انديشيده باشد و چه بديههگويى كرده باشد)، او برنده مسابقه است و نفَس فصيحان در پىِ او بُريده است و آنچه معاويه به محقن (مِحفَن) ضَبّى گفته، درست است، هنگامى كه وى به معاويه گفت: «از نزد گُنگترينِ مردم مىآيم» و معاويه گفت: «اى بچه زنِ بو گندو! آيا درباره على چنين مىگويى؟ آيا كسى جز او روش فصاحت را براى قريش بيان كرد؟!».
و بدان كه تحمّل رنج استدلال بر اين كه خورشيد، نور افزاست، خسته كننده است و چنين استدلالگرى، به سفاهتْ منسوب مىشود. در واقع، منكر چيزهايى كه به گونه ضرورى معلوماند، نادانتر از آن كسى نيست كه قصد دارد همين امور معلوم را با برهانهاى نظرى اثبات كند.
ابن ابى الحديد همچنين در ذيل خطبه ٩١ كه به «خطبه اشباح» معروف است پس از عبارتِ: «اذا جاء نهر اللّه بَطَلَ نهرُ مَعقِلٍ؛ هر گاه نهر خدا جارى شود، نهر مَعقِل از بين مىرود»، مىگويد: هر گاه اين سخن خدايى و لفظ قدسى نمايان مىشود، فصاحت عرب، رنگ مىبازد.
نسبت كلام فصيح عربى به كلام آن حضرت، چون نسبت خاك است به طلاى ناب، و اگر فرض كنيم كه عربها در به كارگيرىِ الفاظ فصيح مناسب و يا همپايه