دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥٨٣ - ١/ ٢ پذيرفتهشدن دعاىوى در حقجوانىكه نيمىاز بدنش فلج شدهبود
[على ٧] به وى گفت: «حالت چگونه است و براى چه گريه مىكنى و فريادرس مىطلبى؟».
گفت: حالم، حال كسى است كه به عاقّ والدين، گرفتار شده و در تنگناست، مصيبتها او را فرا گرفتهاند، در غمْ غرق گشته و به دو دلى افتاده ودعايش پذيرفته نمىشود.
على ٧ به وى فرمود: «چرا چنين شده است؟».
گفت: من در بين عربها به لهو و طربْ مشغول بودم و در رجب و شعبان هم نافرمانى را ادامه مىدادم و از خداى رحمان، پروا نداشتم. پدرى مهربان داشتم كه مرا از پيشامدهاى ناگوار، بر حذر مىداشت و از كيفر آتش مىترسانيد و مىگفت: چه قدر بايد نور و ظلمت و شبها و روزها و ماهها و سالها و فرشتگان گرامى از دست تو بنالند؟ و هر گاه در پنددهى اصرار مىكرد، او را طرد مىنمودم و از خود، دور مىساختم و به وى حمله مىكردم و او را مىزدم.
روزى به فكر پولى افتادم كه پنهان بود. رفتم كه آن را بردارم و در كارهايى كه مىكردم، خرج كنم. او از برداشتنم ممانعت به عمل آورد. او را زدم و دستش را پيچاندم و پول را برداشتم و رفتم. [در اين هنگام]، دستانش را به زانوانش گرفت تا از جايش بلند شود؛ ولى از شدّت درد و ناراحتى نتوانست آنها را حركت بدهد. پس شروع به خواندن اين شعر كرد:
پيوند خويشى، همواره مرا [براى دعا] به جاهاى مختلف كشاند
آن گونه كه باران، طالب باران را در پى خود مىكشاند.
و پرورشش دادم تا آن كه استوار و جوان گرديد
به گونهاى كه به هنگام ايستادن، شانهاش هماندازه شانه شتر گشت.
در بچّگى، توشه و زاد به وى مىدادم
و هر گاه گرسنه مىشد، [به او] از بهترينها و خوشگوارها مىخوراندم.