دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٥١٣ - ٣/ ١١ زنى كه فرزندش را از خود، نفى كرده بود
زن گفت: اى امير مؤمنان! سوگند به آن كه به نورْ پوشيده است و هيچ ديدهاى اورا نمىبيند، و به حقّ محمّد ٦ و به حقّ آنچه به دنيا آمده، من وى را نمىشناسم ونمىدانم از چه طايفهاى است. وى جوانِ ادّعاگرى است كه مىخواهد مرا درقبيلهام رسوا سازد و من دخترى از قريشم كه هرگز ازدواج نكرده و هنوز باكرهام.
عمر گفت: آيا شاهدانى هم دارى؟
[زن] گفت: آرى؛ اينان. و چهل قَسامه، قدم پيش گذاشتند و پيش عمر، گواهىدادند كه: جوان، ادّعاگرى است كه مىخواهد اين زن را در بين قبيلهاشرسواكند و اين زن، دخترى قُرَشى است كه هرگز ازدواج نكرده و هنوزباكره است.
عمر گفت: اين جوان را بگيريد و به زندان ببريد تا درباره گواهان تحقيق كنم، كهاگر گواهى آنان درست باشد، بر اين جوان، حدّ تهمتْزن را جارى خواهم كرد.
جوان را گرفتند تا به زندان ببرند. امير مؤمنان، آنان را در راه ديد. جوان، فريادزد: اى پسر عموى پيامبر خدا! من، جوانى ستمديده هستم، و سخنى را كه بهعمر گفته بود، براى وى بازگو كرد و گفت: عمر، فرمان داده كه مرا به زندان ببرند.
على ٧ فرمود: «وى را پيش عمر برگردانيد».
وقتى او را برگرداندند، عمر گفت: من دستور دادم كه او را به زندان ببرند. شمااورا پيش من برگرداندهايد؟
گفتند: اى امير مؤمنان! على بن ابى طالب به ما دستور داد كه او را پيش توبرگردانيم. [ما] حرف تو را گوش كرديم و تو گفته بودى كه: در هيچ كارى با علىمخالفت نكنيد.
در همين گير و دار بود كه على ٧ آمد و فرمود: «مادر جوان را بياوريد».
وى را آوردند. على ٧ فرمود: «اى جوان! چه مىگويى؟».
جوان، همان سخن را تكرار كرد.
على ٧ به عمر فرمود: «اجازه مىدهى من بين آنان داورى كنم؟».
عمر گفت: سبحان اللّه! چه طور اجازه ندهم، در حالى كه از پيامبر خدا شنيدم كهمىفرمود: «داناترينِ شما على بن ابى طالب است».
على ٧ به زن فرمود: «اى زن! آيا شاهد هم دارى؟».
زن گفت: آرى. و چهل نفر قَسامه آمدند و همان گواهىِ نخست را دادند.
على ٧ فرمود: «امروز، به گونهاى بين شما داورى خواهمكرد كه مورد رضايتخداوند از بالاى عرششباشد؛ داورىاى كه حبيبم، پيامبر خدا، بهمنآموزش داده است».