دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٣٥ - باب دهم پيش از آن كه مرا از دست بدهيد، از من بپرسيد
آنگاه [على ٧] فرمود: «پيش از آن كه مرا از دست بدهيد، از من بپرسيد».
اشعث بن قيس برخاست و گفت: اى امير مؤمنان! چه طور از مَجوسيان جزيه گرفته مىشود، حال آن كه كتابى بر ايشان نازل نشده و پيامبرى بر ايشان فرستاده نشده است؟
فرمود: «نه، اى اشعث! خداوند بر آنان كتابى فرو فرستاد و پيامبرى بر ايشان برانگيخت تا آن كه برايشان پادشاهى پيدا شد كه شبى در حال مستى، دخترش را به رختخواب خود خواست و با وى همبسترى كرد. چون صبح شد، مردمش خبر آن را شنيدند و جلو خانهاش گرد آمدند و گفتند: اى پادشاه! دين ما را آلوده ساختى و آن را از بين بردى. بيرون بيا تا تو را پاك سازيم و حد بر تو جارى كنيم.
وى به آنان گفت: گِرد آييد و سخن مرا گوش كنيد. اگر براى من چارهاى براى رهايى از آنچه بدان دست يازيدم، وجود دارد، چه بهتر، و اگر نه، هر چه مىخواهيد، انجام دهيد.
آنان گرد آمدند و وى گفت: آيا مىدانيد كه خداوند، آفريدهاى بزرگوارتر از پدرمان آدم و مادرمان حوّا نيافريده است؟
گفتند: آرى، اى پادشاه!
گفت: آيا چنين نيست كه وى دخترانش را با پسرانش و پسرانش را با دخترانش عقد ازدواج بست؟
گفتند: چرا! دين، همين است. و بر آن، توافق كردند و در نتيجه، خداوند، آنچه از دانش در سينههايشان بود، از بين برد و كتاب را از بينشان برداشت. بنا بر اين، آنان كافرند و بدون حساب، وارد جهنّم مىشوند، و منافقان، از آنان بدحالترند».
اشعث گفت: سوگند به خدا، چنين پاسخى نشنيده بودم. سوگند به خدا، ديگر در پىِ چنين پرسشهايى نخواهم رفت.
آنگاه [على ٧] فرمود: «پيش از آن كه مرا از دست بدهيد، از من بپرسيد».
مردى از آخر مسجد، در حالى كه بر عصايش تكيه زده بود، برخاست و از لابهلاى مردم، راه افتاد تا به على ٧ نزديك شد و آنگاه گفت: اى امير مؤمنان! مرا بر كارى راهنمايى كن كه هر گاه آن را انجام دادم، خداوند، مرا از آتشْ نجات دهد.
به وى فرمود: «اى مرد! بشنو و بفهم و يقين كن. دنيا با سه شخص، پابرجاست: