عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٤١٠ - با نعمت خدا معصيت نكنيم
|
در غم هجر تو اى كوكب رخشنده جان |
گذرد سال و مه و هفته و روز و شب من |
|
|
تا به دامان وصالت برسد دست دلم |
هر شب از بام فلك درگذرد يا رب من |
|
|
ذكر تو نور شب و ياد توام مونس روز |
عاشقم عشق تو باشد به جهان مذهب من |
|
|
وارهان از غم هجرم كه به جان تو قسم |
جان رسيدست زبار غم تو بر لب من |
|
|
رندى و باده پرستى و سراپا مستى |
در ره عشق تو اى دوست شده مشرب من |
|
|
وعده وصل توام جان دگر داد به من |
رهروم سوى تو و عشق بود مركب من |
|
|
از غم هجر تو مسكين شده در سوز و گداز |
رحمى آخر تو نما بر من و تاب و تب من |
|
بياييد براى كسب حقايق و آراسته شدن به فضايل، دست به دامان انبيا و امامان : و اوليا بزنيم، باشد كه نور معرفت، قلب و جان ما را روشن كند و ما از اين لجن زار متعفن ماديت و خودخواهى و خودپرستى نجات پيدا كرده، در صف بندگان شايسته دوست قرار بگيريم و از مقامات عالى الهى هم چون ذكر و شكر و رضا بهرهمند گشته، به خير دنيا و آخرت برسيم، دنيا جز تكرار خوردن و پوشيدن و خوابيدن چيزى نيست، اين سرمايه گرانبهاى عمر و هستى را كه با تمام جهان نمىتوان عوض كرد صرف تكرار مكررات نكنيد، به عاقبت خويش بينديشيد و از جريمههاى سنگينى كه براى مجرمان آماده شده بترسيد.
به قول باباى شوريده حال، بابا طاهر همدانى:
|
امان روزى كه قاضى مون خدا بو |
سر پل صراطم ماجرا بو |
|
|
به نوبت بگذرند پير و جوانان |
واى آن وقتى كه نوبت آن ما بو |
|
\*\*\*
|
اگر زرين كلاهى عاقبت هيچ |
اگر چون پادشاهى عاقبت هيچ |
|
|
اگر ملك سليمانت ببخشند |
در آخر زير خاكى عاقبت هيچ |
|
\*\*\*
|
به گورستان گذر كردم صباحى |
شنيدم ناله و افغان و آهى |
|
|
شنيدم كلهاى با خاك مىگفت |
كه اين دنيا نمىارزد به كاهى |
|
\*\*\*
|
به گورستان گذر كردم كم و بيش |
بديدم حال دولتمند و درويش |
|
|
نه درويشى به خاكى بىكفن ماند |
نه دولتمند برد از يك كفن بيش |
|
\*\*\*
|
دنيا خوان بى و مردم ميهمان بى |
امروز لاله بى و فردا خزان بى |
|
|
سيه چالى كنن نامش نهند گور |
به مو واجن كه اينت خانمان بى |
|
\*\*\*
|
امان روزى كه در قبرم نهند تنگ |
ببالينم نهندخشت و گل و سنگ |
|
|
نه پاى آنكه بگريزم به جايى |
نه دست آنكه با موران كنم جنگ |
|
\*\*\*
|
دلا غافل زسبحانى چه حاصل |
مطيع نفس و شيطانى چه حاصل |
|
|
بود قدر تو افزون از ملايك |
تو قدر خود نميدانى چه حاصل |
|
\*\*\*
|
دلم زار و حزينه چون ننالم |
وجودم آتشينه چون ننالم |
|
|
بمن واجن كه چون و چند نايى |
چو مرگم در كمينه چون ننالم |
|
[وأن لا يعصيه بنعمته أو يخالفه بشىء من أمره ونهيه بسبب نعمته]
با نعمت خدا معصيت نكنيم
عبد شاكر آن انسانى است كه با نعمت خدا معصيت نكند و با تكيه بر نعمت الهى، با امر و نهى حضرت او- كه به مصلحت انسان تنظيم شده- به مخالفت با وجود مقدس پروردگار برنخيزد.
راستى چه جنايت بزرگ و سنگينى است كه انسان نعمت الهى را كه عبارت از تمام اعضا و جوارح انسانى و زمين و هوا و خوراك و پوشاك و تمام مواد مادى است صرف گناه و مخالفت با حضرت دوست كه از باب كرم و لطف و عنايت اين همه نعمت در اختيار آدمى گذارده بنمايد!!
گناهكار براى گناه ابزارى جز نعمتهاى الهى در اختيار ندارد، كسى كه مىخواهد به نامحرم نظر كند و راه خيانت به ناموس يك مملكت را به روى خود باز كند جز اين نيست كه بايد از نعمت چشم و قدم و مال و شهوت براى رسيدن به اميال شيطانى و جهنمىاش مايه بگذارد.
كسى كه مىخواهد از صداى حرام و آواز محرم و لهو و لعب و موسيقىهاى ايمان برانداز، لذت ببرد جز اين نيست كه بايد از گوش و مال كه هر دو نعمت حقاند مايه بگذارد.
كسى كه مىخواهد دروغ بگويد، تهمت بزند، استهزا كند، افترا ببندد و دو به