عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٧٧ - سه عالم انسان
لحظاتى چند وجود خود را از تمام اوهام و خيالات و امور مادى و دنيايى و غوغاى جهان حس و شهادت، خالى كرده و از مردم نامردى كه جز اخلاق ديو و ددى چيزى ندارند كنارهگيرى كرده و به اين گفتار كه گفتار خود حاجى است مترنم شويم:
|
بسته دام رنج و عنايم |
خسته درد و فقر و فنايم |
|
|
سفته دشت كرب و بلايم |
خشك شاخى نه بر نى نوايم |
|
چيستم كيستم از كجايم؟
|
رانده از خلد مانند آدم |
چون سليمان ز كف داده خاتم |
|
|
نزد اصحاب كهف از سگى كم |
چيستم كيستم ننگ عالم |
|
چند پرسى ز چون و چرايم
|
بنده را پادشاهى نيايد |
از عدم كبريايى نيايد |
|
|
بندگى را خدايى نيايد |
از گدا جز گدايى نيايد |
|
من گدا من گدا من گدايم
|
گر بخواند به خويشم فقيرم |
ور براند ز پيشم حقيرم |
|
|
گر بگويد اميرم اميرم |
ور بگويد بميرم بميرم |
|
بنده حكم و تسخير رايم
|
از عدم حرف هستى نشايد |
دعوى كبر و مستى نشايد |
|
|
خاك را جز كه پستى نشايد |
از فنا خود پرستى نشايد |
|
من فنا من فنا من فنايم بيچاره آنان كه جز عالم حس عالمى نيافتهاند و بدبخت آنان كه به نور هدايت منور نشدند، تا بدانند كه غير از اين عالم، عوالم ديگر هم هست و اصل لذت و شادى در عرصه آن عوالم است.
آنان كه به جز اين عالم محسوس، چراگاه و جاى انس و وطنى ندارند و همه