شرح اصول فقه - محمدى، على - الصفحة ٥١ - ٤- - اسباب حكم العقل العملي بالحسن و القبح
چيزى را با نفس خود ادراك مىنمايد،يعنى تشخيص مىدهد كه فلان كار ملائم با نفس است،يا لذتبخش است يا داراى مصلحت است و يا فلان كار ناملائم با نفس و مؤلم و داراى مفسده است، بدنبال آن عقل عملى وارد ميدان شده و حكم مىكند به اينكه آنچه ملائم با نفس است حسن اى ينبغى فعله و آنچه منافى و ناملائم است قبيح اى ينبغى تركه.
پس حكم و ادراك عقل نظرى ملائمت و ناملائمت امرى را يكى از موجبات حكم عقل عملى به حسن يا قبح آن عمل است.
حال ادراك انسان كمال يا نقص بودن امرى را و نيز ملائمت با نفس داشتن و عدم آن را به دو نحو مىباشد.
١-تارة اين ادراك مربوط به يك واقعه جزئيه و شخص خاص است.يعنى مربوط به شخص مدرك است.يعنى ادراك مىنمايد چيزى را كه كمال و ارزش است براى شخص او.و يا نقص و ضد ارزش است براى شخص او.و يا ادراك مىكند چيزى را كه مصلحت دارد براى شخص او و يا مفسده دارد براى شخص او و ربطى به نوع و نظام اجتماعى ندارد.مثلا كسى به شخص شما احسانى مىكند و كارى كه بصلاح شما است انجام مىدهد.شما كار او را نيكو مىشماريد.و درصدد برمىآئيد كه در عوض كار خيرى براى او انجام دهيد و حد اقل زبانا او را مىستائيد و متقابلا اگر كسى با شما بدى كند و كارى كه به ضرر شخص شما است انجام مىدهد شما كار او را تقبيح مىكنيد و در صدد انتقام برمىآئيد.
حالا مدرك اينگونه حسنها و قبحها كه مربوط به شخص انسان است همان قواى سهگانه انسان است.
يعنى نيروى حس و نيروى خيال و نيروى واهمه.
و عقل نيست چون عقل كارش ادراك امور كليه است نه امور شخصيه و جزئيه.