شرح اصول فقه - محمدى، على - الصفحة ٥٦ - ٤- - اسباب حكم العقل العملي بالحسن و القبح
و حكم مىكند به حسن يا قبح بعض از امور مثلا در وجود انسان حالت رقت قلب و نازكدلى هست و بخاطر همين رقت حكم مىكند به اينكه:
ميازار مورى كه دانهكش است
كه جان دارد و جان شيرين خوش است
«البته اگر مدتى اين عمل را مرتكب شد كمكم قسىالقلب مىشود و به راحتى مرتكب مىشود و به تعبير قرآنى قلوبهم كالحجارة او اشد قسوة.
و ديگر اين حكم را ندارد مثل كارى كه قصاب مىكند كه مانند آب خوردن هزاران حيوان را سر مىبرد.
ولى انسانى كه به همان وضع اوليه اقتضاى غريزهاش مانده از بريدن سر يك گنجشك هم مىلرزد».
يا مثلا در روح انسان خصلت رحمت و شفقت و مهربانى و نوعدوستى هست و به خاطر همين صفت حكم مىكند كه بايد به ضعفاء كمك كرد بايد به مرضى رسيدگى نمود بايد به ايتام و افراد بىسرپرست رسيدگى كرد.
حتى بايد به مجانين رسيدگى كرد لذا بيمارستان روانى درست مىكنند و به معالجۀ مجانين و بيماران روانى مىپردازند.
و حتى به حيوانات هم كمك مىكند،غذا مىدهد و آب و دانه مىدهد و نوازش مىكند.
و يا مثلا در وجود انسان حياء هست،لذا حكم مىكند به اينكه كشف عورت قبيح است،فحش دادن و سخن ركيك گفتن قبيح است و...
و يا مثلا در روح انسان صفت غيرت و تعصب هست و لذا از وطن و اهل عيال و ناموس خويش دفاع مىكند.و مدافع را تحسين مىكند و انسانهاى بىتفاوت را تقبيح مىكند و آنان را بىغيرت مىخواند و امثال اينها...
حال اينگونه از حسن و قبحها را نتوان حسن و قبح عقلى ناميد بلكه حسن و قبح عاطفى و انفعالى بايد بناميم و مناطقه اينگونه