راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٤٣ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
امام رضا عليه السّلام كسى را فرستاده بود كه آن برد مخصوص را نزد ما بفرست و چنان بردى نزد من نبود به قاصد آن حضرت گفتم: نزد من بردى وجود ندارد. دوباره قاصد برگشت و گفت: فرمودند: برد را بده بياورند. ميان جامهها گشتم چيزى نيافتم به فرستاده امام عليه السّلام گفتم: من جست و جو كردم ولى آن را نيافتم. براى نوبت سوّم قاصد برگشت و گفت: برد را نزد ما بفرست. بلند شدم و همه جا را جستم، هيچ جا نماند جز يك صندوق، به سراغ آن رفتم، ديدم برد ميان صندوق است. آن را برداشتم و دادم و گفتم: گواهى مىدهم كه تو امام واجب الأطاعه هستى و همين مطلب باعث ورود من به جمع پيروان امام عليه السّلام شد.«٣٤٢»
از جمله، عبد الله بن مغيره مىگويد: واقفى بودم و با اين عقيده به مكه رفتم وقتى كه به مكه رسيدم، چيزى در دلم گذشت به پرده كعبه چنگ زدم و گفتم: خدايا تو از خواست و مقصد من آگاهى، مرا به بهترين اديان راهنمايى كن! پس به دلم افتاد كه خدمت امام رضا عليه السّلام بروم. اين بود كه به مدينه رفتم و بر در خانه امام عليه السّلام ايستادم و به غلام گفتم: به مولايت بگو: مردى از اهل عراق بر در منزل ايستاده است. شنيدم صدايش بلند شد و فرمود: عبد الله بن مغيره وارد شو. وارد شدم، همينكه چشم آن حضرت به من افتاد، فرمود: خداوند دعاى تو را اجابت فرمود: و تو را به دين خود هدايت كرد. گفتم:
براستى كه تو حجّت خدا و امين او بر خلقى.«٣٤٣»
از جمله به نقل از حسن بن على وشّاء آمده است، مىگويد: فلان بن محرز به من گفت: شنيدهام كه امام صادق عليه السّلام وقتى كه مىخواست با اهل بيتش دوباره همبستر شود، همچون وقت نماز، وضو مىگرفت، دوست داشتم كه تو از امام رضا عليه السّلام اين مطالب را بپرسى. وشّاء مىگويد: خدمت امام عليه السّلام رسيدم بدون اين كه چيزى بپرسم رو به من كرد و فرمود: امام صادق عليه السّلام وقتى كه همبستر مىشد و مىخواست كه دوباره برگردد وضوى نماز مىگرفت و باز هم اگر اراده مىكرد وضوى نماز مىگرفت. از خدمت امام عليه السّلام بيرون شدم، نزد آن مرد رفتم و گفتم: بدون اينكه من چيزى بپرسم امام مسأله تو را جواب داد.«٣٤٤»
از جمله، به نقل از علىّ بن محمّد كاشانى، مىگويد: يكى از شيعيان گفت: مال
«٣٤٢» كشف الغمه ، ص ٢٦٩.