راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٤١٣
شد به پزشكان نشان دادم و پول زيادى خرج كردم ولى دارو هيچ اثرى نكرد تا اين كه نامهاى به امام عليه السّلام نوشتم و درخواست دعا كردم، جواب دادند خداوند تو را عافيت بخشد و در دنيا و آخرت با ما محشور فرمايد! هنوز جمعه نرسيده بود كه بهبود يافتم و محلّ زخم مثل اوّل شد. يكى از پزشكان شيعه را طلبيدم و موضع زخم را به او نشان دادم.
گفت: ما دارويى براى اين سراغ نداريم و تو سلامت خود را از طرف خدا و بى حساب باز نيافتهاى.«٩»
از جمله به نقل از علىّ بن حسين يمانى نقل كرده كه گفت: من در بغداد بودم، كاروانى از يمنيها آماده حركت بود و من مىخواستم با آنها همراهى كنم. نامهاى به محضر امام زمان عليه السّلام نوشتم و اجازه مرخّصى خواستم. پاسخ آمد كه با آنها نرو، خيرى براى تو در سفر با آنها نيست، در كوفه بمان! در كوفه اقامت گزيدم، كاروان بيرون شد، قبيله بنى حنظله بر آنها خروج كردند و آنها را از بين بردند. مىگويد: نامه ديگرى نوشتم و اجازه خواستم از راه دريا بروم. باز هم اجازه نفرمودند. بعدها راجع به كشتيهايى كه آن سال در دريا مىرفتند پرسيدم، فهميدم كه هيچ كشتى سلامت به مقصد نرسيده است.
زيرا گروهى به نام بوارح سر راه آنها را مىگرفته و به راهزنى مىپرداختهاند.«١٠»
از جمله به نقل از احمد بن حسن آورده است كه گفت: من وارد جبل شدم در حالى كه اعتقاد به امامت نداشتم و از دوستداران ائمّه عليه السّلام نبودم تا اين كه يزيد بن عبد الله از دنيا رفت و در مرض موتش به من وصيّت كرد كه اسب مخصوص، شمشير و كمربندش را به آقايش برسانم. ترسيدم كه اگر آن اسب را به «اذكوتكين» ندهم از طرف او مورد اهانت قرار بگيرم، اين بود كه اسب، شمشير و كمربند را پيش خودم به هفت صد دينار قيمت كردم و كسى را از اين قضيّه مطّلع نساختم و اسب را به «اذكوتكين» دادم. ناگهان نامهاى از عراق رسيد كه در آن نوشته شده بود: «آن هفتصد دينارى را كه از بهاى، اسب، شمشير و كمربند از ما در نزد تو است، بفرست».«١١»
از جمله به نقل از علىّ بن محمّد آمده است كه: يكى از شيعيان براى من نقل كرد كه خداوند فرزندى به من داد، نامهاى به امام عليه السّلام نوشتم و اجازه خواستم تا در روز هفتم
«٩» ارشاد، ص ٣٣٢.
«١٠» ارشاد، ص ٣٣٢.
«١١» ارشاد، ص ٣٣٤.