راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٤١٠
وقتى به قم رسيدم در انديشه جنگيدن با مردم آن جا بودم، امّا مردم نزد من آمدند و گفتند: ما با هر كه اين جا مىآمد به دليل مخالفتش با ما، مىجنگيديم امّا اكنون كه تو آمدهاى با تو اختلافى نداريم، وارد شهر ما بشو و آن را هر طور مايلى اداره كن! من مدّتى در آن جا ماندم و اموال فراوانى بيش از توانم به دست آوردم، تا اين كه سخنچينان در نزد خليفه از من بدگويى كردند و به خاطر طول مدت رياست و اموال زيادى كه به دست آورده بودم مورد حسد قرار گرفتم و از مقامم بر كنار شدم، به بغداد برگشتم، ابتدا به دربار خلافت رفتم و سلام دادم بعد به منزل خود رفتم، مردم به ديدن من آمدند از جمله محمّد بن عثمان عمرىّ (از نواب خاص امام زمان عليه السّلام) آمد، از ميان مردم گذشت تا به پشتى من تكيه داد، من از اين رفتار ناراحت شدم. او همچنان نشسته بود و مردم مىآمدند و مىرفتند و بر خشم من افزوده مىشد. همين كه مجلس پايان گرفت، به من نزديك شد و گفت بين من و تو رازى است كه بايد بشنوى! گفتم: بگو. گفت: صاحب اسب خاكسترى و صاحب آن رودخانه مىگويد: ما به عهد خود وفا كرديم. و جريان را نقل كرد. من به خود لرزيدم و گفتم: اطاعت مىكنم از جا بلند شدم و دست محمّد بن عثمان را گرفتم و در خزانهها را باز كردم و او خمس همه را جدا كرد، حتّى از چيزهايى كه من فراموش كرده بودم. از مجموع اموالى كه فراهم كرده بودم خمسش را درآورد و برگشت و از آن به بعد من ترديد به خود راه ندادم و اين امر بر من ثابت شد. راوى مىگويد: من از وقتى كه اين جريان را از عمويم ابو عبد الله شنيدم شك و ترديدى كه داشتم بر طرف شد.«٣»
از جمله روايتى است از ابو القاسم جعفر بن محمّد بن قولويه كه مىگويد: وقتى در سن سى و هفت سالگى در سفر حج به بغداد رسيدم- و آن سالى بود كه قرامطه در آن سال حجر الاسود را به جاى خود يعنى خانه كعبه باز گرداندند- بيشتر قصدم اين بود كه ببينم چه كسى حجر را نصب مىكند زيرا در كتابها، داستان بردن حجر و نصب كردن آن وسيله حجّت زمان در جاى اوّليهاش، آمده بود چنان كه در زمان حجّاج، امام زين العابدين عليه السّلام آن را در جاى خودش قرار داد و استقرار گرفت. مريض سختى شدم به طورى كه مىترسيدم بميرم و به مقصودم نرسم. كسى را به نام ابن هشام نايب گرفتم و نامهاى مهر و موم شده به او دادم كه در آن نامه از مدت عمرم پرسيده بودم و اين كه آيا در اين بيمارى مىميرم يا نه؟ و به او گفتم: هدف من رساندن اين نامه و گرفتن پاسخ از كسى
«٣» خرائج ، ص ٢١٨.