راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٦٦ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
وقت او را كشتند؟ فرمود: شش روز پس از بيرون شدن شما.
از جمله به نقل از علىّ بن ابراهيم و او از ابن نعيم بن محمّد طاهرى روايت كرده، مىگويد: متوكّل مريض شد، دملى درآورد و بيمارى او را به آستانه مرگ كشاند و هيچ كس جرأت نداشت كه نيشترى به آن برساند. مادرش نذر كرد كه اگر بهبود يابد مال ارزندهاى از اموال خود را براى ابو الحسن على بن محمّد عليه السّلام بفرستد. فتح بن خاقان به متوكل گفت: اگر كسى را نزد اين مرد يعنى ابو الحسن عليه السّلام مىفرستادى و از او درخواست مىكردى، بسا او به چيزى تو را راهنمايى مىكرد كه خداوند به خاطر آن گرفتارى تو را بر طرف مىكرد. گفت: كسى را نزد او بفرستيد، قاصد رفت و برگشت و گفت: روغن گوسفند را با گلاب مخلوط كنيد و روى دمل بگذاريد كه اگر خدا بخواهد، به اذن او سودمند خواهد بود. كسانى كه در كنار متوكل بودند اين سخن را به مسخره گرفتند. فتح بن خاقان به ايشان گفت: گفته او را آزمودن ضررى ندارد، به خدا سوگند كه من اميد بهبودى بدان وسيله دارم. مقدارى روغن آوردند و با گلاب مخلوط كردند و روى دمل گذاشتند، سرباز كرد و آنچه در داخل آن بود بيرون شد به مادر متوكّل مژده دادند كه متوكّل خوب شد. ده هزار دينار در كيسه گذاشت و با مهر خود ممهور كرد و براى امام عليه السّلام فرستاد. چون متوكل از بستر بيمارى برخاست و چند روزى گذشت، بطحانى از ابو الحسن عليه السّلام نزد متوكّل سخن چينى كرد و گفت: اموال و اسلحه دارد! متوكّل به سعيد حاجب دستور داد شبانه به خانه امام هجوم برد و اموال و اسلحهاى كه نزد اوست بگيرد و به بغداد بفرستد. ابراهيم بن محمّد عليه السّلام مىگويد: سعيد حاجب به من گفت: همان شب به منزل ابو الحسن عليه السّلام رفتم همراهم نردبانى بود بالاى بام رفتم، در تاريكى شب چند پلهاى پايين آمدم، نمىدانستم چگونه وارد منزل شوم، صداى ابو الحسن عليه السّلام از داخل منزل بلند شد كه: اى سعيد همان جا بايست تا شمعى بياورند، طولى نكشيد كه شمعى آوردند و من پايين آمدم، ديدم لباس و كلاهى پشمينه بر تن دارد و جانمازش روى حصيرى در جلواش گسترده و آن حضرت رو به قبله ايستاده است، رو به من كرد و فرمود: خانهها را ببين، رفتم بازرسى كردم. در آنها چيزى جز يك بدره و يك كيسه ممهور به مهر مادر متوكّل نيافتم. ابو الحسن عليه السّلام به من فرمود: جانماز را بردار، آن را بلند كردم، شمشيرى داخل غلاف بود، برداشتم رفتم نزد متوكّل، وقتى كه مهر مادرش را روى بدره ديد دنبال مادرش فرستاد و راجع به بدره پرسيد [راوى مىگويد:] يكى از