راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٨٨
اذيّت مىكرد و آزار مىداد، همسايه ديوار به ديوار من بود نامهاى خدمت ابو محمّد عليه السّلام نوشتم و درخواست كردم دعا بفرماييد تا از شرّ او خلاص شوم. جواب آمد كه مژده باد تو را بزودى از شرّ او خلاص مىشوى و خانه او را مالك خواهى شد. يك ماه بعد از دنيا رفت و من خانه او را خريدم و به بركت دعاى امام آن را به منزل خودم وصل كردم.«٤٤٣»
از جمله به نقل از محمّد بن عبد العزيز بلخى مىگويد: يك روز صبح در شارع الغنم نشسته بودم ناگهان ديدم ابو محمّد عليه السّلام از منزلش بيرون آمده و مىخواهد به دار العامه برود. با خود گفتم: اگر فرياد بزنم و بگويم اى مردم! اين مرد حجت خدا بر شماست، او را بشناسيد! آيا مرا مىكشند؟ همين كه امام عليه السّلام به من نزديك شد، با انگشت سبابه به دهانش اشاره كرد، يعنى ساكت باش! و من همان شب آن حضرت را در خواب ديدم كه مىفرمود: اين عقيده را بايد كتمان كنى، اگر نه كشته مىشوى و براى حفظ جانت به خدا پناه ببر!«٤٤٤» از جمله از علىّ بن محمّد بن حسن نقل است كه مىگويد: هنگامى كه خليفه به قصد ديدار حكومت از شهر بيرون رفت، گروهى از شيعيان اهواز به سامراء آمدند و ما به قصد نظاره به ابو محمّد عليه السّلام بيرون شديم و در حالى كه آن حضرت همراه خليفه در حركت بود، او را نگاه مىكرديم، بين دو ديوار نشسته بوديم و انتظار بازگشت امام عليه السّلام را مىكشيديم كه برگشت، وقتى كه مقابل ما رسيد و نزديك شد، ايستاد و دستش را به سمت كلاهخودش دراز كرد آن را از سر برداشت و با دست نگه داشت و دست ديگرش را بر سر كشيد و به روى مردى از جمع ما لبخندى زد. آن مرد فورى گفت: گواهى مىدهم كه تو حجت و برگزيده خدايى، گفتيم: اى مرد قضيّه تو چيست؟ گفت: من در امامت آن حضرت شك داشتم، با خود گفتم: اگر وقتى كه برگشت، كلاهخود از سرش برداشت، به امامتش معتقد مىشوم.«٤٤٥»
از جمله، ابو القاسم كاتب راشد نقل كرده، مىگويد: مردى از علويان در زمان ابو محمّد عليه السّلام به منظور افزايش در آمد از سامراء به جبل رفت. در حلوان مردى او را ديد، گفت: از كجا مىآيى؟ گفت: از سامراء. پرسيد: آيا دروازه و محلّى چنين و چنان را
«٤٤٣» كشف الغمه ، ، ص ٣٠٦ و ٣٠٧.
«٤٤٤» كشف الغمه ، ، ص ٣٠٦ و ٣٠٧.
«٤٤٥» كشف الغمه ، ، ص ٣٠٧ و ٣٠٨.