راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٨٧
مىگويد: پس از آن بيت المال ابو الحسن عليه السّلام را به غارت بردند، وقتى كه به امام عليه السّلام خبر دادند، دستور داد در را ببندند. سپس اهل حرم و اعضاى خانوادهاش را طلبيد و رو به يكايك غارتگران كرد و فرمود: فلان چيز را به جاى خودش برگردان- هر كه هر چه برداشته بود، نام مىبرد- پس بى آن كه چيزى از بين برود، تمام اموال را باز گرداندند.«٤٣٩»
از جمله هارون بن مسلم مىگويد: خدا به پسرم احمد پسرى داد روز دوم ولادتش نامهاى خدمت امام ابو محمّد عليه السّلام كه در داخل سپاه بود، نوشتم و از آن حضرت خواستم تا نام و كنيهاى براى نوزاد تعيين كند. و من دوست داشتم كه اسمش را جعفر و كنيهاش را ابو عبد الله بگذارم. تا اين كه بامداد روز هفتم فرستاده امام عليه السّلام همراه نامهاى آمد كه اسم نوزاد را جعفر و كنيهاش را ابو عبد الله بگذار و براى من دعا كرده بود.«٤٤٠»
از جمله به نقل از ابو هاشم جعفرى، مىگويد: در محضر ابو محمّد عليه السّلام بودم ناگاه جوانى خوش سيما وارد شد، با خود گفتم: اين كيست؟ ابو محمّد عليه السّلام رو به من كرد و فرمود: اين پسر امّ غانم صاحب تكه سنگى است كه پدرانم آن را مهر زدهاند، نزد من آمده تا من هم آن را مهر كنم (پس رو به آن جوان كرد و فرمود) آن سنگ را به من بده، سنگ را در آورد، در آن جاى صافى بود، امام با انگشتريش آن جا را مهر كرد و اثر مهر نمودار شد. نام آن جوان يمانى، مهجع بن سفيان بن علم بن امّ غانم يمانيّه بود.«٤٤١»
از جمله به نقل از ابو هاشم جعفرى مىگويد: خدمت ابو محمّد عليه السّلام وارد شدم مىخواستم از آن حضرت بپرسم كه براى تبرّك از چه مادهاى يك انگشتر براى خودم بسازم. نشستم و فراموش كردم كه براى چه آمدهام، سپس چون خداحافظى كردم و بلند شدم، يك انگشترى به طرف من انداخت و فرمود: تو انگشتر نقره مىخواستى و من انگشترى به تو دادم، نگين و هزينه ساختن به نفع تو، گوارايت باد اى ابو هاشم.«٤٤٢»
امام عسكرى عليه السّلام با ابو هاشم و ديگران گفتگوها و بازگوييهايى از باطن ايشان دارد كه در كتاب دلائل آمده است. ما از بيم به درازا كشيدن سخن آنها را نقل نكرديم.
از جمله به نقل از عمر بن ابى مسلم، مىگويد: مردى به نام سميع مسمعى مرا زياد
«٤٤٠» كشف الغمه ، ، ص ٣٠٥.
«٤٤١» كشف الغمه ، ، ص ٣٠٥.
«٤٤٢» كشف الغمه ، ، ص ٣٠٥ و ٣٠٦.