راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٧٩ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
مىرسد. پس هر چه را كه از ما مىپرسيدى از او بپرس زيرا هر چه را كه نيازمندى نزد اوست.
از حسن بن محمّد اشعرى و محمّد بن يحيى و ديگران نقل شده كه گفتند: احمد بن عبيد الله بن خاقان سرپرست املاك و ماليات قم بود، روزى در مجلس او سخن از علويان و مذاهب ايشان به ميان آمد. وى كه در ناصبى بودن و انحراف از اهل بيت عليهم السّلام سر سخت بود، گفت: من در سامرا مردى از علويان را در هدايت، وقار، پاكى، بزرگوارى و حرمت در نزد خاندان خود و همه بنى هاشم، همانند حسن بن علىّ بن محمّد بن الرّضا عليه السّلام نديدهام و سراغ ندارم، به همين جهت است كه او را بر سالخوردگان و بزرگانشان مقدّم مىدارند، حال آن حضرت در نزد سران سپاه و وزيران و توده مردم نيز همين طور است. به خاطر دارم روزى را كه من بالاى سر پدرم ايستاده بودم و آن روز جلوس پدرم براى مردم بود. ناگاه دربانان وارد شدند و گفتند: ابو محمّد بن الرّضا مىخواهد وارد شود. پدرم با صداى بلند گفت: اجازه دهيد. من از سخن ايشان و جسارتشان كه مردى را در حضور پدرم به كنيه نام بردند، تعجب كردم در حالى كه جز خليفه يا وليعهد يا كسى را كه پادشاه امر كرده بود كه به كنيه بخوانند كسى ديگرى را نزد پدرم به كنيه نام نمىبردند. پس تازه جوانى گندم گون خوش قامت زيبا روى كه داراى جلالت و شمايل نيك بود وارد شد همين كه چشم پدرم به او افتاد از جا بلند شد و چند گامى به طرف او رفت و من چنين رفتارى را با هيچ يك از بنى هاشم و سران سپاه سراغ نداشتم، و چون نزديك او رسيد با او معانقه كرد و صورت و سينه او را بوسيد و دست او را گرفت و روى جانمازى كه خود نشسته بود، او را نشاند و خود كنار او رو به آن حضرت نشست و به گفت و گو پرداخت در حالى كه به او جانم به فدايت مىگفت: من از آنچه مىديدم در شگفت بودم. ناگهان دربان وارد شد و گفت: موفّق آمد،- چنان بود كه موفّق هر گاه بر پدرم وارد مىشد، حاجبان و افسران ويژهاش جلو مىآمدند و بين مجلس پدرم و بين در، دو طرف مىايستادند تا موفق وارد مىشد و بيرون مىرفت- پدرم همچنان رو به ابو محمّد بود و با او سخن مىگفت تا اين كه نگاهى به غلامان مخصوص كرد، آنگاه به آن حضرت گفت: فدايت شوم، مىخواهيد تشريف ببريد؟ سپس به دربانان گفت: آن حضرت را از پشت دو رديف ببرند تا اين مرد، يعنى موفّق او را نبيند، پس آن حضرت بلند شد و پدرم از جا برخاست و معانقه كرد و او رفت. من از دربانان و