راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ١٦١ - سخن و خنده پيامبر صلى الله عليه و آله
پيامبر صلى الله عليه و آله به روى اصحابش بيش از همه تبسّم داشت و مىخنديد و به گفته آنها به ديده اعجاب مىنگريست و با آنها معاشرت داشت«١١٥» و چه بسيار اتفاق مىافتاد كه آنقدر مىخنديد تا دندانهاى آسيايش ديده مىشد.«١١٦» ولى خنده اصحاب در خدمت ايشان به پيروى از آن حضرت و براى احترام او، تبسّم بود.«١١٧»
گويند: روزى مرد بياباننشينى خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد در حالى كه آن حضرت برآشفته بود و به يارانش اعتراض مىكرد. آن مرد خواست چيزى بپرسد. اصحاب گفتند:
اى مرد، چيزى نگو كه ما او را دگرگون مىبينيم، گفت: مرا واگذاريد به خدايى كه او را به حق پيامبر قرار داده است، من تا او لبخند نزند دست برنمىدارم. آنگاه عرض كرد: يا رسول الله! شنيدهام كه دجّال در حالى كه مردم از گرسنگى مردهاند براى آنها آبگوشت مىآورد. پدر و مادرم فدايت، آيا شما صلاح مىدانيد من از آبگوشت او به دليل حفظ آبرو و پاكى پرهيز كنم تا از لاغرى بميرم يا از آن بخورم تا فربه شوم آنگاه به خدا ايمان آورم و او را انكار كنم؟ مىگويند: رسول خدا صلى الله عليه و آله به قدرى خنديد كه دندانهاى آسيايش نمايان شد. سپس فرمود: نه، خداوند با آنچه مؤمنان را بىنياز مىسازد تو را نيز بىنياز مىكند.«١١٨»
گويند: پيامبر صلى الله عليه و آله از همه مردم لبخندش بيشتر و خوشخوتر بود مگر آيه قرآنى نازل مىشد و به ياد قيامت مىافتاد و يا مشغول موعظه مىشد. و چون مسرور و خشنود بود، از همه مردم خشنودتر بود و اگر موعظه مىكرد به حقيقت موعظه مىكرد و جز براى خدا خشمگين نمىشد،«١١٩» و در اين حال چيزى جلو خشم او را نمىگرفت. و در تمام
«١١٥» در الشمائل ترمذى در حديثى از على (عليه السلام) نقل شده : ((از آنچه آنها مى خنديدند، مى خنديد و از آنچه تعجب مى كردند، تعجب مى كرد)) و مسلم در ج ٧، ص ٧٨ از قول جابر بن سمره آورده است : آنها حرفهاى جاهليت را مى زدند و مى خنديدند ولى او تبسم مى كرد.
«١١٦» اين حديث را مسلم در ج ٨، ص ١٢٥ ضمن داستان آمدن دانشمند يهود خدمت پيامبر (صلى اللّه عليه و اله ) نقل كرده است .
«١١٧» اين حديث را ترمذى در الشمائل از قول هند نقل كرده است .
«١١٨» در هيچ جا به اين داستان برخورد نكردم .
«١١٩» اين حديث را طبرانى در مكارم از قول جابر چنين نقل كرده : هرگاه بر آن حضرت وحى نازل مى شد، هشدار دهنده قوم بود و چون غمش برطرف مى شد، از همه مردم لبخندش بيشتر بود. احمد از سخن على يا زبير نقل كرده كه پيامبر (صلى اللّه عليه و اله ) خطبه مى خواند و ايام اللّه را ياد مى كرد به طورى كه در چهره اش نمودار بود و گويى هشدار دهنده قوم است كه صبح زود آنها را در جريان كار قرار مى دهد؛ المغنى .