راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٧٢ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
نقل كن. گفت: به سامرا كه قبلا هرگز نرفته بودم، رسيدم در سرايى فرود آمدم و با خود گفتم: اين صد دينار را پيش از رفتنم به دربار متوكّل و پيش از آن كه كسى از آمدنم با خبر شود به دست ابن الرّضا عليه السّلام برسانم و مىدانستم كه متوكّل آن حضرت را از رفتن به جايى منع كرده و او خانه نشين است. با خود گفتم: من مردى نصرانىام چگونه نشانى منزل ابن الرّضا را بپرسم. از خطر ايمن نبودم و بيم داشتم كه بيشتر در معرض خطر واقع شوم مىگويد: مدّتى فكر كردم، به دلم افتاد كه بر الاغم سوار شوم و در شهر به راه افتم و جلو الاغ را رها كنم تا هر جا خواست برود. شايد بدون پرسيدن از كسى بتوانم منزل امام را بشناسم. پس پولها را ميان كاغذى گذاشتم و داخل آستينم نهادم و سوار بر الاغ شدم و آن حيوان در خيابانها و بازارها هر جا كه مىخواست، مىرفت تا اين كه بر در سرايى ايستاد، هر چه هى كردم جلوتر نرفت، به غلام گفتم: بپرس اين خانه از كيست؟ و او پرسيد، گفتند: سراى ابن الرّضاست. گفتم: خدا بزرگترين راهنما و هم او كارساز است! مىگويد: ناگهان غلام سياهى بيرون آمد و گفت: شما يوسف بن يعقوب هستيد؟ گفتم:
آرى. گفت: از مركبت پياده شو. مرا برد، در دهليز خانه نشاند و خود وارد خانه شد. با خود گفتم: اين هم يك نشانه ديگر. او از كجا اسم من و اسم پدرم را مىداند، در اين شهر كسى مرا نمىشناسد و من هرگز به اين شهر نيامدهام. پس غلام از خانه درآمد و گفت:
آن صد دينارى كه داخل كاغذ ميان آستينت گذشتهاى بده. من پولها را دادم و با خود گفتم: اين دليل سوم. دوباره رفت و برگشت و گفت: وارد شو! وارد شدم. امام عليه السّلام تنها بود، فرمود: اى يوسف! چه براى تو روشن شد؟ گفتم: سرورم براى من برهانى ظاهر شد كه براى طالبان دليل، كفايت است. فرمود: تو هرگز اسلام نخواهى آورد ولى فلان پسرت مسلمان خواهد شد و از شيعيان ما مىشود. اى يوسف! گروههايى معتقدند كه ولايت ما براى امثال تو بى فايده است، به خدا سوگند كه دروغ مىگويند چرا كه سودمند است. اكنون براى كارى كه آمدهاى برو كه تو به آنچه مايلى خواهى رسيد. مىگويد: به دربار متوكل رفتم و به آنچه مىخواستم، رسيدم و برگشتم، هبة الله مىگويد: بعدها پسرش را ديدم كه اسلام آورده و شيعه خوبى شده بود. او به من گفت: كه پدرش به دين نصرانى مرده ولى او پس از مرگ پدرش اسلام آورده است و مىگويد: من به بشارت مولايم ايمان آوردم.«٤٠٤»
«٤٠٤» كشف الغمه ، ص ٢٩٧.