راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٥٦ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
ركوع ركعت دوم، قنوت خواند و ركعت سوم را به جا آورد و تشهّد خواند و سلام داد سپس لحظه كوتاهى نشست در حالى كه ذكر خدا را مىگفت و بدون آن كه تعقيب بخواند بلند شد، چهار ركعت نافله به جا آورد و بعد از آن تعقيب خواند و دو سجده شكر به جا آورد. در بازگشت وقتى كه نزد آن درخت سدر رسيد، مردم ديدند ميوه نيكويى به بار آورده است، تعجّب كردند و از آن ميوهها خوردند ديدند ميوه شيرينى است«٣٦٦» و هسته ندارد. مردم با امام عليه السّلام خداحافظى كردند و آن حضرت در دم راهى مدينه شد و همچنان در مدينه بود تا آن كه معتصم در آغاز سال ٢٢٥ ايشان را به بغداد منتقل كرد آن حضرت در آن جا اقامت داشت تا در آخر ذى قعده همان سال از دنيا رفت و در جوار جدّش ابو الحسن موسى عليه السّلام به خاك سپرده شد.
از على بن خالد نقل شده كه: داخل مقرّ سپاه بودم، اطّلاع يافتم كه در آن جا مردى زندانى است، او را از شام با غل و زنجير آوردهاند و گفتند كه او ادّعاى نبوّت كرده است، جلو در زندان آمدم و چيزى به دربانها دادم تا اجازه دادند نزد او رفتم، ديدم مردى دانا و خردمند است، گفتم: اى مرد! داستان تو چيست؟ گفت: من در شام بودم و جايى كه مىگفتند سر امام حسين عليه السّلام در آن جا گذاشته شده، خدا را عبادت مىكردم، شبى در حالى كه رو به محراب مشغول گفتن ذكر خدا بودم چشمم به كسى افتاد كه در مقابلم ايستاده بود، آن شخص رو به من كرد و گفت: برخيز! برخاستم اندكى مرا راه برد، ناگهان ديدم در مسجد كوفه هستم. از من پرسيد: اين مسجد را مىشناسى؟ گفتم: آرى اين مسجد كوفه است. مىگويد: آن شخص خود نماز خواند، من هم با او نماز خواندم، سپس از آن جا برگشت و من هم با او برگشتم، كمى راه رفت، ناگاه ديدم در مسجد رسول خدا صلّى الله عليه و آله هستيم، به رسول خدا صلّى الله عليه و آله سلام داد و نماز خواند و من هم با او نماز خواندم.
آنگاه بيرون شد، من هم بيرون شدم، اندكى راه رفت ناگاه در مكه بوديم، اطراف خانه كعبه طواف كرد، من هم با او طواف كردم سپس بيرون شد، كمى راه رفت، ناگاه ديدم در شام همان جايى هستم كه خدا را عبادت مىكردم و آن شخص هم از نظرم غايب شده است. يك سال گذشت من از آنچه ديده بودم در حيرت بودم، چون سال بعد فرا رسيد آن مرد را ديدم و از ديدنش اظهار شادمانى كردم، مرا طلبيد، من هم اجابت كردم. همان كارهايى را كه سال گذشته كرده بود دوباره انجام داد. وقتى كه در شام خواست از من جدا
«٣٦٦» ميوه درخت سدر را كُنار مى نامند. » م .