راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٤٠٦
روزى بر ابو محمّد عليه السّلام وارد شدم، فرمود: امشب را نزد ما بمان زيرا امشب جانشين ما ظاهر مىشود. گفتم: از چه كسى؟ من در نرجس اثر حمل نمىبينم. فرمود: عمّه، مثل نرجس همانند مادر موسى عليه السّلام است، تا وقت ولادت اثر حمل در او ظاهر نمىشود. من كنار نرجس ماندم. آخر شب شد، من و او نماز شب را خوانديم، با خود گفتم، صبح نزديك است، گفته ابو محمّد عليه السّلام ظاهر نشد. پس ابو محمّد عليه السّلام صدا زد: عمّه شتاب نكن.
خجالت زده به آن حجره برگشتم، نرگس در حالى كه مىلرزيد به استقبال من آمد. او را به سينه چسبانيدم سوره قل هو الله و إنّا أنزلنا و آية الكرسى را بر او خواندم. كودك از داخل شكم جواب مىداد و مانند من قرائت مىكرد. حكيمه مىگويد: نورى در خانه تابيد، نگاه كردم ديدم كودك در حال سجده رو به قبله است. او را برداشتم، پس ابو محمّد عليه السّلام از حجره صدا زد: عمّه پسرم را نزد من بياور. مىگويد: كودك را آوردم و به او دادم، زبانش را در دهان او نهاد و روى زانويش نشاند فرمود: پسرم به اذن خدا سخن بگو، گفت: أعوذ باللّه من الشّيطان الرّجيم، بسم الله الرّحمن الرّحيم و نريد ان نمنّ على الّذين استضعفوا فى الارض و نجعلهم ائمّة و نجعلهم الوارثين و نمكّن لهم فى الارض و نرى فرعون و هامان و جنودهما منهم ما كانوا يحذرون و صلّى الله على محمّد المصطفى و على علىّ المرتضى و فاطمة الزّهراء و الحسن و الحسين و علىّ بن الحسين و محمّد بن علىّ و جعفر بن محمّد و موسى بن جعفر و علىّ بن موسى و محمّد بن علىّ و علىّ بن محمّد و الحسن بن علىّ أبى. حكيمه مىگويد: اطراف ما را پرندگان سبزى گرفتند، ابو محمّد عليه السّلام به يكى از آن پرندگان نگاه كرد و او را صدا زد و فرمود: او را بگير و نگهدار تا خداوند در آن باره اجازه دهد كه خداوند امرش را مىرساند. حكيمه مىگويد: به ابو محمّد عليه السّلام عرض كردم:
اين پرنده و اين پرندگان چيستند؟ فرمود: اين جبرئيل است و اينان فرشتگان رحمتند.
سپس فرمود: عمّه، او را به مادرش برگردان تا خوشحال شود و غمگين نباشد و بداند كه وعده خدا حق است ولى بيشتر مردم نمىدانند. پس او را به مادرش دادم. وقتى كه آن حضرت به دنيا آمد پاكيزه بود، نيازى به نظافت نداشت و بر بازوى راستش نوشته بود:
جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً»:«٤٩٠» از جمله به نقل از سيّارى روايت كرده مىگويد: نسيم و ماريه گفتند: وقتى كه صاحب الزّمان عليه السّلام از مادرش متولّد شد روى دو زانو نشست و انگشت سبّابهاش را به
«٤٩٠» خرائج ، ص ٢١٦.