راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٤٨ - كتاب اخلاق امامان و آداب شيعه
و از مردن گريزان است، زندگى را دوست دارد و علاقمند به حيات است تا آن جا كه پيامبران با همه والا مقامى و ارج و منزلتى كه نزد خداى تعالى و در پيشگاه ربوبى او داشتند و با وجود اطّلاع از سرانجام احوال و پايان كارشان زندگى را دوست داشتند و علاقمند به آن بودند و مرگ را نپسنديده و از آن نفرت داشتند داستان حضرت آدم عليه السّلام با وجود طول عمر و روزگاران دراز زندگىاش با داوود عليه السّلام، همچنين داستان حضرت موسى عليه السّلام با ملك الموت، همچنين قصه ابراهيم عليه السّلام مشهور است. در حالى كه فاطمه عليها السّلام زن نوجوانى بود با فرزندان خردسال و همسرى بزرگوار، هنوز از دنيا طرفى نبسته، در بهار عمر و آغاز جوانى، وقتى پدرش به او اطلاع مىدهد كه به همين زودى به وى ملحق خواهد شد، از غم مرگ پدر تسلّى پيدا مىكند و خوشحال از جدايى دنيا و مفارقت فرزندان و همسر مىخندد و شادمانه و علاقمند به مرگ و آماده فرا رسيدن آن مىباشد! براستى اين مطلب مهمّى است كه زبانها از توصيف آن عاجز و دلها از درك آن ناتوانند و اين نيست مگر به خاطر امرى كه از اين خانواده بزرگوار خدا مىداند و بس! و به دليل راز و رمزى است كه خداوند بدان وسيله، شرافت و بزرگى بيشترى را به ايشان مرحمت كرده است و در نتيجه، معجزات نمايانش را خاص ايشان گردانيده و آثار و علايم و نشانههاى خود را بر ايشان هويدا ساخته و با برهانهاى كوبنده و راهنماييهاى خويش آنان را تأييد كرده است. و خدا بهتر مىداند كه كجا رسالات خود را قرار دهد.
در كتاب من لا يحضره الفقيه آمده است كه امير المؤمنين عليه السّلام به مردى از بنى سعد فرمود: «آيا از حال خودم و فاطمه عليها السّلام تو را آگاه نسازم؟ او در خانه من آنقدر با مشك آب آورد كه بند مشك در سينهاش اثر گذاشت و بقدرى دستاس كرد كه دستش تاول زد و آنقدر خانه را جارو زد كه جامههايش به رنگ خاك درآمد و آنقدر زير ديگ آتش افروخت كه جامههايش تيره شد و از اين همه كار سخت به زحمت افتاد. به او گفتم اگر خدمت پدرت برسى و از او تقاضاى خدمتگزارى بكنى تو را از مشقّت اين همه كار باز مىدارد. فاطمه عليها السّلام خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و چون جمعى را خدمت آن حضرت ديد، شرم كرد و برگشت امّا پيامبر صلى الله عليه و آله دانست كه فاطمه عليها السّلام براى حاجتى آمده است، از اين رو فرداى آن روز (پگاه) هنوز ما در بستر بوديم وارد شد. سلام داد، ما ساكت شديم و از اين كه در بستريم خجالت كشيديم. دوباره سلام داد، ما ساكت مانديم، باز هم سلام داد و ما ترسيديم اگر جواب ندهيم برگردد، زيرا روش پيامبر صلى الله عليه و آله چنين بود كه سه مرتبه سلام