راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٣٦ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
آينده وقتى كه آمد، پرده را بر نمىداريم. چون نوبت ديگر فرا رسيد و امام عليه السّلام به مجلس آمد، از جا بلند شدند، سلام دادند ولى همچنان ايستادند و پرده را برنداشتند. از اين رو خداوند تند بادى را فرستاد كه به پرده وزيد و بيشتر از هر روز آن را بلند كرد و پس از ورود امام عليه السّلام از وزيدن ايستاد و پرده به حال اوّل برگشت و چون امام خواست بيرون شود دوباره وزيدن گرفت و پرده را بلند كرد، امام عليه السّلام كه بيرون شد، باز ايستاد دوباره پرده به جاى خود برگشت. پس از رجعت امام عليه السّلام، مخالفان رو به يكديگر كردند و گفتند:
ديديد چه شد؟ گفتند: آرى. آنگاه به يكديگر گفتند: دوستان! اين مرد در نزد خدا مقامى والا دارد و خداوند را به او عنايتى است. مگر نديديد كه چون شما پرده را برنگرفتيد خداوند باد را فرستاد و براى برگرفتن پرده، باد را مسخّر او كرد، همچنان كه براى سليمان عليه السّلام مسخّر كرده بود. بنابر اين در خدمت او باشيد كه به نفع شماست. اين بود كه به حال اوّل برگشتند و بر حسن عقيدهشان نسبت به آن حضرت افزوده شد.
از جمله وقتى كه امام رضا عليه السّلام در خراسان بود زنى به نام زينب مدّعى شد كه علويّه و از دودمان فاطمه عليها السّلام است و به مردم خراسان به خاطر نسبش فخر فروشى مىكرد. امام رضا عليه السّلام جريان را شنيد و چون نسبت ادّعايى او را قبول نداشت، آن زن را به نزد خود طلبيد و نسبت او را ردّ كرد و فرمود: اين زن دروغ مىگويد. آن زن [جسارت ورزيد] و نسبت سفاهت به حضرت داد و گفت: همان طور كه نسب مرا رد كردى من هم در نسبت شما ايراد دارم، امام عليه السّلام را غيرت علوى تكان داد و موضوع را به حاكم خراسان ارجاع فرمود- حاكم خراسان جاى وسيعى داشت به نام «بركة السباع» كه در آن جا درندگان را به زنجير بسته بودند و براى مجازات مفسدان نگه دارى مىكردند.- امام رضا عليه السّلام آن زن را نزد حاكم خراسان آورد و فرمود: اين زن بر على و فاطمه عليها السّلام دروغ بسته است، از نسل ايشان نيست [ليكن خود را به ايشان منسوب مىدارد]، اگر كسى براستى پاره تن فاطمه و على عليه السّلام باشد گوشتش بر درندگان حرام است، اين زن را به بركة السّباع بيندازيد، اگر راست گفته باشد درندگان به او نزديك نخواهند شد و اگر دروغ گفته باشد او را مىدرند.
وقتى زن اين سخن را از امام عليه السّلام شنيد، گفت: تو خود اگر راست مىگويى كه به تو نزديك نمىشوند و تو را نمىدرند به آن جا وارد شو! امام عليه السّلام بى آنكه چيزى در پاسخ آن زن بگويد از جاى خود برخاست حاكم گفت: به كجا مىرويد؟ فرمود: به بركة السّباع. به خدا سوگند كه بايد وارد آنجا شوم، حاكم و مردم و اطرافيان حاكم برخاستند و