راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٧١ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
براى چه مىخواهد! و با خود گفتم: اين مرد سفر نكرده است، تصور مىكند كه در هر سفرى به اين جامهها نياز است. و از شيعيان تعجّب مىكردم كه چگونه به امامت اين مرد با اين فهمش معتقدند! فردا همان وقت كه برگشتم ديدم جامهها را آماده كردهاند. به غلامانش فرمود: بار كنيد و براى من چند لباده و چند بارانى برداريد. سپس رو به من كرد و فرمود: يحيى حركت كن! با خود گفتم: اين دستورهاى امام عليه السّلام از اوّلى بيشتر تعجب دارد! آيا مىترسد كه بين راه زمستان به سراغ ما بيايد كه با خودش چند لباده و بارانى بر مىدارد. در حالى كه فهم آن حضرت را ناچيز مىشمردم بيرون رفتم و حركت كرديم تا به همان محل مناظره افسر خارجى با كاتب شيعى رسيديم، ابرى تيره بالا آمد و شروع به رعد و برق كرد تا به بالاى سر ما رسيد، آن گاه تگرگهايى چون پاره سنگ بر سرما ريخت. امام عليه السّلام و غلامانش لباسهاى ضخيم را بر تن خود كردند و لبادهها و بارانيها را پوشيدند. آن حضرت به غلامانش فرمود: يك لباده به يحيى و يك بارانى به آن منشى بدهيد و همه ما را يك جا جمع كرد در حالى كه سرما، ما را فرا گرفته بود به طورى كه هشتاد تن از ياران من مردند، آنگاه سردى بر طرف شد و گرما به حال اوّل برگشت. پس فرمود: يحيى به بازماندگان اصحابت بگو بمانند و مردهها را دفن كنند، اين چنين خداوند بيابان را قبرستان مىكند! يحيى مىگويد: خودم را از مركب به زير انداختم و به سمت او دويدم، پا و ركابش را بوسيدم و گفتم: گواهى مىدهم كه جز خداى يكتا خدايى نيست و محمّد صلّى الله عليه و آله بنده و فرستاده اوست و شما خلفاى او در روى زمين هستيد، براستى كه من كافر بودم و هم اكنون به دست شما اى مولا اسلام آوردم. يحيى مىگويد: من شيعه شدم و تا آن حضرت از دنيا رفت در خدمتش بودم.«٤٠٣»
از جمله، هبة الله بن ابى منصور موصلى مىگويد: در سرزمين ربيعه، مردى نصرانى به نام يوسف بن يعقوب بود كه بين او با پدرم دوستى بر قرار بود. مىگويد: يوسف در سفرى [كه به سامرا مىرفت] بر پدرم وارد شد، پدرم از او پرسيد، براى چه اين موقع آمدهايد؟ گفت: مرا به دربار متوكّل خواستهاند و نمىدانم براى چه خواستهاند جز اين كه من براى حفظ خودم صد دينار در پيشگاه خدا نذر كردهام و آن را براى علىّ بن محمّد بن الرّضا عليه السّلام با خود آوردهام. پدرم به او گفت: تو در اين امر موفّق هستى. و او نزد متوكّل رفت و پس از چند روزى خوشحال و شادمان برگشت. پدرم گفت: داستانت را براى ما
«٤٠٣» خرائج ، ص ٢١٠ و كشف الغمه ، ص ٢٩٧.