راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٨٥
وقتى كه موجودىام را خرج كردم و نياز مبرمى به آن وجه پيدا كردم و درهاى روزى بر من بسته شد جايى كه پولها را خاك كرده بودم باز كردم، امّا پولها را نيافتم، معلوم شد، پسرم جاى آنها را فهميده از اين رو آنها را برداشته و فرار كرده است و چيزى به دست من نرسيد.«٤٣٤»
از جمله به نقل از علىّ بن زيد بن علىّ بن حسين، مىگويد: من اسبى داشتم و به خاطر داشتن آن به خود مىباليدم، در همه جا صحبت از اسب من بود. روزى خدمت ابو محمّد عليه السّلام رسيدم. پرسيد: اسبت چه شد؟ عرض كردم: اكنون من از آن پياده شدم جلو منزل شماست. فرمود: هنوز غروب نشده اگر دسترسى به مشترى داشتى او را عوض كن و تأخير نينداز، در اين بين كسى وارد شد و سخن قطع شد و من با حالت تفكّر و انديشه بلند شدم و به منزلم رفتم موضوع را به برادرم گفتم، او گفت: من نمىدانم در اين باره چه بگويم. من هم نسبت به فروش آن به مردم بخل ورزيدم و از فروش خوددارى كردم، همين كه نماز را در ثلث اوّل شب خوانديم، اسطبل دار آمد و گفت: آلان اسب تو هلاك شد، غمگين شدم و دانستم كه منظور امام عليه السّلام همين بود. پس از چند روزى خدمت آن حضرت رسيدم در حالى كه با خود مىگفتم: كاش امام مركبى به جاى اسبم مىداد. همين كه نشستم، پيش از آن كه چيزى بگويم فرمود: آرى، مركبى مىدهيم.
غلامش را صدا زد و فرمود: يابوى كميت مرا بياور. سپس فرمود: اين از اسب تو بهتر و راهوارتر است و عمر بيشترى خواهد كرد.«٤٣٥»
از احمد بن محمّد نقل شده كه گفت: موقعى كه مهتدى شروع به كشتن دوستداران اهل بيت عليهم السّلام كرده بود، خدمت ابو محمّد عليه السّلام نوشتم: سرورم خدا را سپاس مىگويم كه او را از كشتن شما بازداشت! من شنيدهام كه شما را تهديد مىكند و مىگويد: به خدا سوگند كه او را آواره وطن خواهم كرد! امام عليه السّلام در پاسخ به خطّ خودش نوشت: عمرش كوتاهتر از آن است كه اين كار را بكند، از امروز پنج روز بشمار، در روز ششم با ذلّت و خوارى كشته خواهد شد. و همان طور شد كه فرموده بود.«٤٣٦»
از جمله، همان احمد بن محمّد مىگويد: وقتى كه ابو محمّد عليه السّلام نزد صالح بن وصيف
«٤٣٤» ارشاد، ص ٣٢٣.
«٤٣٥» كشف الغمه ، ، ص ٣٠٥.
«٤٣٦» كشف الغمه ، ص ٣٠٥ و ٣٠٦.