راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٢٨٧ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
از كتاب مناقب ابن طلحه«٢٣٠» به نقل از ابن شهاب زهرى آوردهاند كه گفت: روزى كه عبد الملك بن مروان علىّ بن حسين را از مدينه به شام مىبرد، ديدم او را به آهن گرانى بستهاند و جمعى از نگهبانان را بر او گماردهاند. من از ايشان اجازه خواستم تا خدمت آن حضرت برسم و سلامى بدهم و خداحافظى كنم. اجازه دادند، من وارد شدم در حالى كه آن حضرت ميان خيمهاى دست و پايش را به غل و زنجير بسته بودند. گريه كردم و گفتم: مولاى من، دوست داشتم كه من به جاى شما بودم و شما سالم بوديد، فرمود: زهرى! آيا تو گمان مىكنى كه من در شرايطى هستم كه مىبينى و غل و زنجير در گردنم مرا مىآزارد؟ بدان كه اگر من نمىخواستم چنين نمىشد و از طرفى اگر به تو و امثال تو اندوهى برسد بايد به ياد عذاب الهى باشيد! پس از گفتن اين سخنان، دست و پايش را از غل و زنجير درآورد. سپس فرمود: زهرى! من همراه ايشان از دو منزلى مدينه تجاوز نخواهم كرد. (زهرى مىگويد:) بيش از چهار شب نگذشته بود كه نگهبانان آن حضرت به مدينه برگشتند و او را جستجو مىكردند ولى نيافتند و من خود از جمله كسانى بودم كه از ايشان راجع به آن حضرت پرسيدم. در پاسخ من گفتند: ما مواظب او بوديم، وقتى كه او فرود آمد، ما در اطرافش بوديم نخوابيديم مراقب او بوديم همين كه صبح شد ديديم جز يك كنده و زنجير چيزى ميان كجاوه آن حضرت نيست! زهرى مىگويد: پس از آن من نزد عبد الملك بن مروان رفتم. او درباره على بن حسين عليه السّلام از من پرسيد، من جريان را گفتم. عبد الملك گفت: روزى كه مأموران من او را گم كرده بودند، نزد من آمد و گفت: مرا با تو چه كار! گفتم: نزد من بمان، فرمود: دوست ندارم بمانم سپس بيرون شد. به خدا سوگند كه من سخت وحشت زده شدم. زهرى مىگويد:
گفتم: يا امير المؤمنين! على بن حسين عليه السّلام آن طورى كه تو گمان مىكنى، نيست بلكه او به ذكر پروردگارش مشغول است. گفت: خوشا به حال مثل او! چه خوب سرگرمى دارد! زهرى هرگاه علىّ بن حسين عليه السّلام را ياد مىكرد، مىگريست و مىگفت: او زينت عابدان بود.
«٢٣٠» مطالب السؤول ، ص ٧٨.