راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٥٩ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
امام رو به من كرد و فرمود: اى ابو هاشم غذا بخور! مقدارى غذا جلوى من گذاشت، آنگاه بدون اين كه چيزى بپرسم فرمود: اى غلام! ساربانى را كه ابو هاشم آورده است، ببين و او را در كارها شريك خود كن.«٣٧٠»
ابو هاشم مىگويد: روزى در خدمت آن حضرت وارد باغى شديم، عرض كردم:
فدايت شوم من خيلى به خوردن گل علاقه دارم، براى من دعا كنيد، امام چيزى نفرمود، بعد از چند روزى بدون مقدمه به من فرمود: ابو هاشم خداوند خوردن گل را از تو بر طرف كرد، ابو هاشم مىگويد: امروز از هيچ چيز به قدر گل خوردن بدم نمىآيد.«٣٧١»
مفيد- رحمه الله- مىگويد: اخبار به اين مضمون فراوان است و آنچه را كه آورديم- ان شاء الله- براى منظور ما كفايت مىكند.«٣٧٢»
از دلايل حميرى به نقل از اميّة بن على روايت كرده،«٣٧٣» مىگويد: سالى ابو الحسن الرّضا عليه السّلام به حج رفتند، من در مكه در معيّت ايشان بودم، ابو جعفر عليه السّلام نيز همراه پدر بزرگوارش بود. امام رضا عليه السّلام خانه كعبه را وداع مىكرد تا راهى خراسان شود. همينكه طوافش پايان يافت به سمت مقام رفت و در آن جا نماز گزارد، ابو جعفر عليه السّلام بر گردن موفّق سوار بود او را طواف مىداد، ابو جعفر عليه السّلام به حجر اسماعيل رسيد و در آن جا نشست، توقّفش به درازا كشيد، موفّق عرض كرد: فدايت شوم برخيز، فرمود: من از اين جا بر نمىخيزم مگر خدا بخواهد. و در چهرهاش اثر اندوه هويدا بود. موفّق خدمت امام رضا عليه السّلام رسيد و گفت: فدايت شوم، ابو جعفر عليه السّلام در حجر اسماعيل نشسته و از جابر نمىخيزد امام رضا عليه السّلام برخاست و نزد ابو جعفر عليه السّلام آمد، فرمود: عزيزم برخيز! عرض كرد، نمىخواهم برخيزم. فرمود: باشد عزيزم! آنگاه امام جواد عليه السّلام عرض كرد: چگونه از جا برخيزم در حالى كه شما خانه كعبه را چنان وداع گفتيد كه گويا دوباره به اين جا بر نمىگرديد. پس فرمود: عزيزم برخيز! برخاست و با پدرش رفت.
از جمله به نقل از ابن بزيع عطّار، مىگويد: ابو جعفر عليه السّلام فرمود: «فرج براى من سى ماه پس از مأمون است» ما دقّت كرديم و ديديم پس از سى ماه آن حضرت از دنيا رفت.«٣٧٤»
«٣٧٠» ارشاد مفيد، ص ٣٠٦.
«٣٧١» ارشاد مفيد، ص ٣٠٦.
«٣٧٢» كشف الغمه ، ص ٢٨٨.
«٣٧٣» كشف الغمه ، ص ٢٨٨.
«٣٧٤» كشف الغمه ، ص ٢٨٨.