راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٣٩ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
بود و براى تقرّب به خدا خدمت مىكرد) نقل شده كه مىگويد روزى مولايم امام رضا عليه السّلام مرا طلبيد و فرمود: هرثمه! من جريانى را به عنوان يك راز به تو مىگويم مبادا تا من زندهام به كسى اظهار كنى. اگر زمان حيات من به كسى اظهار كنى، در پيشگاه خدا من خصم تو خواهم بود. عهد بستم تا وقتى كه اجازه ندهد به كسى نگويم. آنگاه فرمود:
بدان كه پس از چند روز، مقدارى انگور و انار دانه شده خواهم خورد و بعد از دنيا مىروم و خليفه مىخواهد كه قبر و آرامگاه مرا پايين قبر پدرش هارون قرار دهد ولى خداوند به او توان انجام اين كار را نخواهد داد، زيرا زمين به قدرى سخت خواهد شد كه كسى نخواهد توانست چيزى از آن بكند و قبر من در فلان بقعه است كه آن جا را تعيين كرد، و چون من از دنيا رفتم و تجهيزم كردند تمام گفتههاى مرا به مأمون بگو. و به او بگو كه نماز گزاردن بر جنازه مرا به تأخير اندازند زيرا مرد عربى نقاب زده، سوار بر شتر چابكى، با وجود خستگى سفر از راه مىرسد و از شترش پياده مىشود و بر جنازه من نماز مىخواند، پس چون بر من نماز گزارد و جنازهام را برداشتند، برو به آن جايى كه برايت معيّن كردم، اندكى از روى زمين را بكن، قبرى در حدّ معمول خواهى يافت كه در زير آن آب سفيدى است و چون ديدى آب خشكيد آن جا محلّ دفن من است، مرا در آن جا دفن كنيد. خدا را خدا را مبادا پيش از مردنم اين راز را به كسى بگويى. هرثمه مىگويد: به خدا سوگند چند روزى نگذشت كه امام عليه السّلام انگور و انار زيادى تناول كرد و از دنيا رفت.«٣٣٦» بر خليفه وارد شدم، ديدم بر آن حضرت مىگريد، گفتم: يا امير المؤمنين، حضرت رضا عليه السّلام از من عهد گرفت كه جريانى را به شما بگويم. و آنچه را فرموده بود از اوّل تا آخر گفتم در حالى كه او از گفتههاى من تعجّب مىكرد. پس دستور داد جنازه را تجهيز كردند و چون تجهيز كردند، براى نماز صبر كردند ناگهان مردى سوار بر شترى شتابان از طرف بيابان رسيد. بدون اين كه با كسى حرفى بزند رفت كنار جنازه، ايستاد و نماز خواند و بيرون شد. آنگاه مردم نماز گزاردند، خليفه دستور داد آن مرد را پيدا كنند او را نيافتند و كسى از او مطّلع نشد سپس خليفه دستور داد پايين قبر پدرش هارون قبرى بكنند، گوركنان نتوانستند بكنند تا اين كه به محلّ ضريح فعلى رفتند و مقدارى از روى زمين خاك برداشتند قبر كندهاى با آجرهاى بزرگش نمودار شد و در ته
«٣٣٦» علاوه بر اين كه اصل داستان مخدوش است قول به خوردن انگور يا انار زياد را بعضى از مورخان عامه نوشته اند و مردود است » م .