راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٦٨ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
على مىگويد: زيد بن على بن من گفت: اى محمّد! غلاة كجا هستند تا اين داستان را بشنوند!«٣٩٧» از جمله به نقل از صالح بن سعيد مىگويد: روزى كه ابو الحسن عليه السّلام به فرمان متوكل به سامرا وارد شد، به خدمتش رسيدم و عرض كردم: فدايت شوم در هر كارى مىخواهند نور شما را خاموش كنند و محدود سازند تا آن جا كه شما را در بدترين كاروانسراها- خان الصّعاليك- منزل دادهاند. فرمود: پسر سعيد تو اين جا را مىبينى! سپس با دستش اشاره كرد، ناگهان باغهاى زيبا، رودهاى جارى و بوستانهايى با زنان خوشبو و كودكانى چون مرواريد پوشيده ظاهر شد. با ديدن اينها چشم خيره شد و تعجّب زيادى كردم. پس رو به من كرد و فرمود: پسر سعيد، هر جا باشيم اين جا، جاى ماست، ما در «خان الصّعاليك» نيستيم.«٣٩٨»
مفيد- رحمه الله- مىگويد:«٣٩٩» ابو الحسن عليه السّلام مدّتى را كه در سامرا اقامت داشت به ظاهر محترم بود، متوكّل مىكوشيد تا او را گرفتار كند ولى نتوانست. و داستانهايى با آن حضرت دارد كه مشتمل بر كرامات و معجزات است. آوردن آنها باعث طولانى شدن كتاب و دور شدن ما از هدف اصلى مىگردد.
در دلايل حميرى به نقل از حسن بن على وشّاء آمده است كه مىگويد: امّ محمّد كنيز حضرت رضا عليه السّلام نقل كرد كه روزى ابو الحسن عليه السّلام (امام دهم) آمد و روى دامن مادر پدرش، دختر موسى بن جعفر عليه السّلام نشست. آن بانو از وى پرسيد: تو را چه شده است؟
فرمود: به خدا سوگند هم اكنون پدرم از دنيا رفت. عرض كرد: اين را بر زبان مياور! فرمود: به خدا قسم همان است كه من مىگويم. پس آن روز را يادداشت كرديم بعدها خبر وفات ابو جعفر عليه السّلام آمد كه همان روز از دنيا رفته است.«٤٠٠»
از جمله فاطمه بنت هيثم مىگويد: در زمانى كه جعفر به دنيا آمد، من در سراى ابو الحسن عليه السّلام بودم، ديدم اهل خانه از تولّد او شادمانند. خدمت امام عليه السّلام رفتم اثر شادى در او نديدم، عرض كردم: سرورم! شما را ناشاد مىبينم! فرمود: بر تو سهل است، امّا اين مولود در آينده جمع زيادى را گمراه خواهد كرد.«٤٠١»
«٣٩٧» ارشاد مفيد، ص ٣١٤.
«٣٩٨» ارشاد مفيد، ص ٣١٤.
«٣٩٩» ارشاد مفيد، ص ٣١٤.
«٤٠٠» كشف الغمه ، ص ٢٩٥.
«٤٠١» كشف الغمه ، ص ٢٩٥.