راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٤٠٩
باعث ايمنى از مرگ تا سه روز است.«١»
از جمله روايتى است از حكيمه كه مىگويد: چهل روز پس از تولّد آن حضرت از نرجس، وارد شدم ديدم مولايم صاحب الأمر عليه السّلام ميان منزل راه مىرود، زبانى فصيحتر از زبان او نديده بودم، پس ابو محمّد عليه السّلام لبخندى زد و فرمود: ما گروه امامان در هر روز به قدر يك ماه ديگران و هر ماه به قدر يك سال ديگران رشد مىكنيم. سپس از حال آن حضرت پرسيدم، امام مىفرمود: او را به كسى امانت سپرديم كه مادر موسى، فرزندش را به او سپرده.«٢»
از جمله روايتى است از ابو الحسن مسترقّ ضرير كه مىگويد: روزى در مجلس حسن بن عبد الله بن حمدان ناصر الدّوله بودم درباره ناحيه مقدسه صحبت مىكرديم گفت:
من آن را ناچيز مىشمردم تا اين كه روزى به مجلس عمويم حسين حضور يافتم و خواستم در آن باره صحبت كنم، گفت: پسرم من هم سخن تو را مىگفتم تا اين كه مأمور ولايت قم شدم و اين در هنگامى بود كه كار بر حكومت تنگ شده بود و هر كه از طرف خليفه وارد آن جا مىشد مردم با او مىجنگيدند به من لشكرى دادند و عازم قم شدم، همين كه به آن ناحيه رسيدم شكارى را دنبال كردم، شكار از نظر پنهان شد، در پى آن گشتم و به دنبال آن مسافت زيادى رفتم تا به رودى رسيدم، كنار رود حركت مىكردم، هر چه مىرفتم رود پهنتر مىشد تا اين كه در آن ميان سوارى پيدا شد كه بر اسب خاكسترى رنگ سوار بود و عمامهاى از خز سبز بر سر داشت چنان كه جز چشمانش را نمىديدم، كفش قرمزى در پايش بود، رو به من كرد و گفت: اى حسين- به من نه عنوان امير داد و نه كنيه مرا گفت- گفتم: چه مىخواهيد؟ فرمود: چرا ناحيه مقدسه را ناچيز مىشمارى؟ و چرا از دادن خمس مالت به اصحاب من مانع مىشوى؟ با اين كه من مردى با وقارم از چيزى نمىترسم ولى به خود لرزيدم و از هيبت او ترسيدم. عرض كردم: سرورم هر چه شما بفرماييد انجام مىدهم، فرمود: وقتى كه به مقصدى كه دارى رسيدى و به سلامت به آن جا وارد شدى، آنچه به دست آوردى خمسش را به مستحقّان بده! عرض كردم: اطاعت مىكنم. پس فرمود: برو به سلامت، افسار اسبش را پيچاند و برگشت و نفهميدم به كدام راه رفت. در جانب راست و چپ او را جستم ولى وضع او بر من مخفى ماند، بيشتر ترسيدم و به جانب سپاهم برگشتم و داستان را به فراموشى سپردم.
«١» خرائج ، ص ٢١٦ و ٢١٨.
«٢» خرائج ، ص ٢١٦ و ٢١٨.