راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٤٢ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
ماند، آنگاه آن مرد مرا ملاقات كرد و گفت: فدايت شوم از ابو الحسن بخواهيد تا كنيز را قبول كند كه من از او سودى نمىبرم و نمىتوانم به او نزديك شوم. گفتم: من نمىتوانم بىمقدّمه اين مطلب را به امام بگويم. سليمان مىگويد: خدمت امام عليه السّلام شرفياب شدم، فرمود: سليمان صاحب كنيز مايل است كنيز را از او بگيرم و پول را به او برگردانم؟
عرض كردم: آرى او از من چنين درخواستى را كرده است. فرمود: كنيز را برگردان و پول را بگير و به او بده.«٣٤٠»
از جمله به نقل از حسن بن ابى الحسن روايت است كه مىگويد: عمويم محمّد بن جعفر به بيمارى سختى مبتلا شد به طورى كه بيم مردن او را داشتيم، روزى ابو الحسن الرّضا عليه السّلام به عيادت وى آمد در حالى كه ما و پسران و برادرانش در اطراف او بوديم و عمويم اسحاق با ديدن بد حالى بيمار، بالاى سرش گريه مىكرد. امام عليه السّلام آمد و در كنارى نشست و در ما نظاره كرد، وقتى كه از منزل بيرون شد من به دنبالش رفتم و عرض كردم:
فدايت شوم، شما بر عمويتان وارد شديد و او را در چنان حالى ديديد، ما گريه مىكرديم و عمويت اسحاق گريه مىكرد ولى از شما چيزى مشاهده نشد. فرمود: اين شخص را كه بالاى سر مريض گريه مىكند مىبينيد! بزودى بيمار شفا مىيابد، و از بستر برمىخيزد امّا آن كه گريه مىكند مىميرد. فاصلهاى نشد كه محمّد بن جعفر از بستر بيمارى برخاست و اسحاق دردمند شد و از دنيا رفت و محمّد بر او گريست.«٣٤١»
وقتى كه محمّد بن جعفر در مكّه خروج كرد و مردم را به سوى خود دعوت كرد و خود را أمير المؤمنين خواند و مردم با او به عنوان خليفه بيعت كردند، امام رضا عليه السّلام بر او وارد شد و فرمود: اى عموى من، پدر و برادرت را تكذيب نكن، اين امر سرانجامى نخواهد داشت. راوى مىگويد: محمّد از مكه بيرون شد و من هم همراه او به سمت مدينه حركت كردم. طولى نكشيد كه جلودى به مقابله با او آمد و او را شكست داد. محمّد بن جعفر امان خواست، جامه سياه پوشيد و بر منبر رفت و خودش را عزل كرد و ادّعاى خويش را تكذيب نمود و گفت: خلافت از آن مأمون است و من به آن حقى ندارم. سپس راهى خراسان شد و در مرو از دنيا رفت.«٣٤٢»
از آن جمله، از حسن بن على وشّاء نقل كرده، مىگويد: من در خراسان بودم روزى
«٣٤٠» كشف الغمه ، ص ٢٦٩.
«٣٤١» كشف الغمه ، ص ٢٦٩.
«٣٤٢» كشف الغمه ، ص ٢٦٩.