راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٤٤ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
زيادى خدمت امام رضا عليه السّلام بردم ليكن نديدم كه از وصول آن مال خوشحال شده باشد.
از اين رو غمگين شدم، با خود گفتم: اين قدر مال براى آن حضرت بردم، خوشحال نشد.
فرمود: غلام! طشت و آب بياور! و خود روى مسندى نشست و با دست به غلام اشاره كرد: آب روى دستم بريز، ديدم از ميان انگشتانش طلا داخل طشت مىريزد. سپس به من نگاهى كرد و گفت: كسى كه چنين است اعتنا به مالى كه نزد او آوردهاند ندارد.«٣٤٥»
از جمله، به نقل از محمّد بن فضل، مىگويد: چون سال يورش هارون به برامكه فرا رسيد و جعفر بن يحيى را كشت و يحيى بن خالد را زندانى كرد و بر سر آنها آورد آنچه آورد، امام رضا عليه السّلام در عرفه بود و دعا كرد و سپس سر به زير افكند. پرسيدند چه دعايى مىكرديد؟ فرمود: از خداوند مىخواستم به برامكه سزاى آنچه را كه نسبت به پدرم كردند برساند و خداوند همين امروز درباره آنها خواسته مرا اجابت كرد. سپس بازگشت و چيزى نگذشت كه جعفر به هلاكت رسيد و يحيى زندانى شد و حال برامكه دگرگون گشت.«٣٤٦»
از جمله به نقل از موسى بن عمران، مىگويد: علىّ بن موسى عليه السّلام را در مسجد مدينه ديدم در حالى كه هارون خطبه مىخواند، فرمود: خواهى ديد كه من و او را در يك خانه دفن مىكنند.«٣٤٧»
از جمله از حسن بن موسى نقل شده، مىگويد: روزى كه هيچ ابرى در آسمان ديده نمىشد همراه امام رضا عليه السّلام به قصد يكى از املاك آن حضرت بيرون رفتيم. وقتى كه از شهر درآمديم، فرمود: آيا با خودتان لباس بارانى همراه داريد؟ گفتيم: خير، نياز به لباس بارانى نداريم، ابرى در كار نيست و بيمى از باران نداريم، فرمود: ولى من لباس بارانى برداشتهام، باران بر شما خواهد باريد. هنوز راه زيادى نرفته بوديم كه ابرى بالا آمد و باران بر ما باريدن گرفت. به طورى كه ما بر خود بيمناك شديم و آنچه توشه و خوردنى با خود داشتيم همه تر شد.«٣٤٨»
از جمله حسن بن منصور از برادرش نقل كرده، مىگويد: شب هنگام، خدمت امام رضا عليه السّلام در حجرهاى در اندرون خانه رسيدم، ديدم دست مبارك خود را به طرف آسمان بلند كرده و گويى كه ده چراغ در آن حجره روشن است، مردى اجازه ورود خواست،
«٣٤٥» كشف الغمه ، ص ٢٧٠.
«٣٤٦» كشف الغمه ، ص ٢٧٠.
«٣٤٧» كشف الغمه ، ص ٢٧٠.
«٣٤٨» كشف الغمه ، ص ٢٧٠.