راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣٤٥ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
امام عليه السّلام دست از دعا برداشت و بعد به او اجازه ورود داد.«٣٤٩»
از جمله به نقل از موسى بن مهران مىگويد: ابو الحسن على بن موسى عليه السّلام را ديدم كه نگاهى به هرثمه انداخت و فرمود: «گويا مىبينم كه او را به مرو مىبرند و گردنش را مىزنند» و همان طور شد كه فرموده بود.«٣٥٠»
از كتاب راوندى به نقل از اسماعيل بن ابى الحسن روايت كرده، مىگويد: خدمت امام رضا عليه السّلام بودم با دست مباركش به زمين اشاره مىكرد، گويى چيزى را طلب مىكند، در آن بين شمشهاى طلا پيدا شد، سپس دستى به آنها كشيد همه ناپديد شدند. عرض كردم: خوب بود يكى از آنها را به من مىداديد؟ فرمود: خير، هنوز وقت آن نرسيده است.«٣٥١»
از جمله ابو اسماعيل سندى مىگويد: در سند شنيدم كه خداوند حجّتى در ميان عرب دارد، از آن جا به قصد ديدن وى درآمدم، مرا به امام رضا عليه السّلام راهنمايى كردند. آهنگ ايشان را كردم و به خدمتش رسيدم در حالى كه يك كلمه عربى نمىدانستم. به زبان سندى سلام دادم، آن حضرت به زبان خودم جواب داد، شروع كردم به زبان سندى سخن گفتن و ايشان به همان زبان پاسخ مىداد. عرض كردم: من در سند شنيدم كه خدا را در ميان عرب، حجّتى است به قصد ديدنش از سند بيرون شدهام. فرمود: آرى من مطّلعم، آن حجّت منم. سپس فرمود: هر چه مىخواهى بپرس! آنچه خواستم پرسيدم. وقتى قصد كردم كه از حضورش مرخّص شوم، عرض كردم: من از زبان عربى چيزى نمىدانم، از خدا بخواهيد به قلبم بيندازد تا بتوانم با مردم عرب صحبت كنم. امام عليه السّلام دست مباركش را بر لبم كشيد، من از آن لحظه به زبان عربى تكلّم كردم.«٣٥٢»
از جمله سليمان جعفرى مىگويد: خدمت امام رضا عليه السّلام در ميان باغى بوديم كه متعلّق به آن حضرت بود. من با او صحبت مىكردم، ناگهان گنجشكى آمد و در حضور امام عليه السّلام به زمين افتاد، و شروع كرد به بانگ زدن و صدا درآوردن، همچنان با نگرانى بانگ و فرياد مىزد، امام عليه السّلام رو به من كرد و فرمود: آيا مىدانى چه مىگويد؟ عرض كردم: خدا و پيامبر و پيامبرزادهاش بهتر مىدانند. فرمود: اين گنجشگ به من مىگويد: مارى مىخواهد بچه مرا در آن خانه بخورد، بلند شو، آن تنگ چهار پا را بردار و مار را بكش.
«٣٤٩» كشف الغمه ، ص ٢٧٠.
«٣٥٠» كشف الغمه ، ص ٢٧٠.
«٣٥١» كشف الغمه ، ص ٢٧٠.
«٣٥٢» كشف الغمه ، ص ٢٧٠.