راه روشن (ترجمه المحجة البيضاء) - الفيض الكاشاني - الصفحة ٣١٧ - فصل امّا كرامات امام حسين عليه السّلام
مىآورد و به سجده مىرفت و سرش را از دعا و حمد خدا تا نزديك ظهر بلند نمىكرد.
زياد دعا مىكرد و مىگفت: «اللهمّ انّى أسألك الرّاحة عند الموت و العفو عند الحساب» و اين عبارات را تكرار مىكرد. و از جمله دعاهاى آن حضرت است: «عظم الذّنب من عبدك، فليحسن العفو من عندك». همواره از ترس خدا مىگريست به حدّى كه محاسنش با اشك چشمهاتر مىشد و از همه كس بيشتر، با خانواده و خويشاوندان صله رحم داشت. در شب هنگام از مستمندان مدينه دلجويى مىكرد در زنبيلى پول نقد از درهم و دينار و همچنين آرد و خرما به دوش مىكشيد و به فقرا مىرساند به طورى كه نمىدانستند از كجا مىآيد.«٣٠٣»
محمّد بن عبيد الله بكرى مىگويد: به مدينه رفتم، وا مىداشتم كه از بس طلبكار آن را مطالبه مىكرد، درمانده شده بودم، با خود گفتم نزد ابو الحسن موسى عليه السّلام بروم و درد دل كنم. در مزرعهاى كه داشت خدمت آن حضرت رسيدم غلامى در حضورش بود، داخل غربال بزرگى قطعات گوشت خشكيدهاى بود، من هم با او خوردم، آنگاه پرسيد چه حاجت دارى؟ جريان را گفتم، وارد خانه شد، چندان زمانى نگذشت كه بيرون آمد، به غلامش فرمود: برو! آنگاه دستش را به طرف من دراز كرد، كيسهاى را كه سيصد دينار داشت به من داد سپس از جا بلند شد و رفت. بعد من برخاستم و بر مركبم سوار شدم و مراجعت كردم.«٣٠٤»
آوردهاند كه مردى از اولاد عمر بن خطّاب در مدينه بود، همواره موسى بن جعفر عليه السّلام را مىآزرد و هر وقت وى را مىديد دشنامش مىداد و به على عليه السّلام ناسزا مىگفت، اصحاب عرض كردند: به ما اجازه دهيد تا اين فاجر را بكشيم! امام عليه السّلام آنها را نهى كرد و به شدّت از اين كار باز داشت. روزى پرسيد عمرى كجا است؟ گفتند: به كشتزارش رفته است، امام عليه السّلام از شهر بيرون شد، سوار بر الاغش به مزرعه او رفت، مرد عمرى فرياد بر آورد، زراعت ما را پا مال نكن امّا ابو الحسن عليه السّلام با الاغش همان طور مىرفت تا به نزد وى رسيد، پياده شد و نشست، با او خوشرويى كرد وى را خنداند و فرمود: چقدر براى كشتزارت خرج كردهاى؟ گفت: صد دينار. فرمود: چقدر اميدوارى كه محصول بردارى؟
عرض كرد: علم غيب ندارم. فرمود: گفتم: چقدر اميدوارى كه عايدت شود؟ گفت: اميد
«٣٠٣» ارشاد، ص ٢٧٧.
«٣٠٤» ارشاد، ص ٢٧٧.